سرمایه هر دلی حرفهاییست که برای نگفتن دارد |
یکی از نفرت انگیز ترین چیزها برای من، اینست که در موقعیت دفاع قرار بگیرم. علی الخصوص هنگامی که پای یک امر شخصی مانند عقیده در میان باشد. البته در نگاه من، عقیده و افکار هر کسی برای خودش محترم است اما هنگامی که اندیشه افراد در اعمالشان تبلور می یابد. نباید نافی حقوق ديگران یا حریم جامعه باشد.
در جامعه امروز ما، چنان معامله اي با مذهب شده است كه گاهي مواقع، فرد مذهبي به ناچاردر مقام دفاع قرار مي گيرد. البته اين دفاع هميشه در برابر ضد مذهبي ها نيست كه چه بسا، زخمهايي كه متحجرين مذهبي و خرافه پرستان بر پيكر مذهب ميزنند، بسيار كاري تر است. من قبلا اشاره كرده ام كه عدم شفافيت و به عبارت ديگر چند چهرگي، مشخصه بارز فرنگ ايراني شده است اما ظاهرا درايران امروز، رفتار غير مذهبي يا ستيز با مذهب به نوعي"مد" بدل شده است. كه متاسفانه عملكرد سياست ورزان مدعي مذهب و خواب سنگين متوليان مذهبي بدان دامن زده است. جالب اينكه بسياري از اين منتقدين در صورت ايجاب منافعشان، جا نماز آب مي كشند و پاي علم خرافه پرستان سينه مي زنند. اينگونه است كه به عنوان مثال در اين جامعه هم خانمهاي محجبه معذبند و هم مكشوفه ها.
توضيح اينكه انديشه مذهبي براي من، نه شريعت يا اطوار و ظواهر مذهبي كه اساس تفكر مذهبي در قالب اصل" پذيرفتن هر آنچه براي خود، براي ديگران و نپذيرفتن آنچه براي خود، براي ديگران است". هر چند كه هر مذهبي اگر به لباس زيبايي ملبس شود، چهره جذابتري خواهد يافت.
پ.ن: اين روزها احساس مسلولي را دارم كه هر روز كه مي گذرد نفس كشيدن برايش سخت تر مي شود. شايد لازم است كمي خون بالا بيايد تا كمي هواي تازه در ريه هاي خسته جانشين شود.
در زندگی، زخمهاییست که مانند خوره، آهسته و در انزوا روح را می خورد و می خراشد. "صادق هدایت-بوف کور"
اكنون كه اين جملات را مي نويسم، واپسين ساعات هجدهم تيرماه سال هشتادو هفت است روزي كه در ياد و خاطر من جاودانه مانده است، نه بدان سبب كه، روز شادماني من باشد كه در تمام لحظات آن اندوهي بي پايان براي من نهفته است. براي من كه نه سال پيش در چنين روزي شاهد هتك حرمت شريفترين و مظلوم ترين انسانها و سلاخي ايمان و عقيده، در پاكترين مكان عالم، بدست شقي ترين افراد بشر بوده ام، شايسته است كه از طلوع تا غروب آفتابش، پيوسته مرثيه سرايي كنم و بگريم. گريه براي آرمانهايي كه در آن روز در وجود من مردند و براي آرزوهاي مدفون شده جوانیم، كه اكنون مي دانم هيچگاه محقق نخواهند شد. امروز روز تولد نوزاد نامشروع خشونت كور، حاصل از هم آغوشي چكمه و نعلين است. تمام لحظات اين روز در ياد و خاطر من جاودانه خواهد ماند، تا زمانيكه شاهد مجازات كساني باشم كه با اعمالشان يا با سكوتشان اجازه دادند گهواره دانش اين سرزمين، آلوده به خون گردد. من هيچگاه انتقامجو نبوده ام اما بسيار آرزومندم، روزي اين توانايي را داشته باشم تا، كساني را كه مرتكب آن فجايع شدند، به مجازات برسانم.
من اما توانستم از كوران هجدهم تيرماه هفتادو هشت همانند ماده گرگي پريشان، طفل ايمانم را به دندان بگيرم و بگريزم، اما هيچگاه نتوانستم در منزل ديگري ماوا گزينم. من نتوانستم بپذيرم حقارت را، مانند مردي خيانت شده، خيانت را يا چون زني تجاوزشده، تجاوز را . من در تمامي اين سالها مانند محكومي نيمجان بالاي دار، جان كنده ام حال آنكه اگاه نبودم، به كدامين گناه ودر كدام محكمه، محكوم شده ام. و چرا مجازات مي شوم. هجدهم تيرماه هفتادو هشت روزيست كه در آن شرافت و كرامت جامعه ايراني محك خورد و صف مدعيان صادق از لافزنان جدا شد. هنگامه انتخاب خوردن خون و عسل بود براي كساني كه چرب و شيرين دنيا حياتشان را به مماتشان گره زده است. چه آنان كه به نام دين، دين را به مسلخ بردند و چه انان كه به نام آزادي و اصلاح بر خون پاك جوانان اين سرزمين به معامله نشستند.
براي من، زمان در سحرگاه هجدهم تيرماه هفتادو هشت متوقف شده است و پس از آن هرزمان براي من هجدهم تيرماه و هر مكان، كوي دانشگاه تهران خواهد بود، تا روزي كه محكمه عدل الهي بر پا شود.
وسيعلموا الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون.و بزودي آنانكه ظلم كردند خواهند دانست كه، به چه كيفر گاهي بازگشت خواهند نمود.(شعرا- ۲۲۷)
گاه از نگاه تمام جهان سیر می شویم
گاهی اسیر چهره و تصویر می شویم
گاهی رها ز زمان و مکان و دمی
ما همنشین حلقه و زنجیر می شویم
گاهی برای کشت گلی در میان دشت
ما ملتزم به تیغه شمشیر می شویم
گاهی برای گفتن یک حرف بی ریا
محتاج واژه ها و تفاسیر می شویم
ما با تمام لحظه های زمان پیر می شویم
آخر اسیر پنجه تقدیر می شویم
اين روزها با یاد و خاطره دو عزیزی عجین شده است که نسل قبل از ما با آنها محشور بوده اند اما به دلیل عمق تاثیری که در جامعه ما داشته اند، هم نسلان من هم، از افکار و اعمالشان متاثر شده اند.
بیست و نهم خرداد سالروز عروج معلم بزرگ انقلابي دکتر علی شریعتی بود و سی و یکم خرداد ماه سالروز شهادت پاسدار ارزشهای انسانی دکتر مصطفی چمران. دو عزیزی که من همیشه روح بزرگ و اندیشه های والایشان را ستوده ام. این دو بزرگوار آنقدربرای من محترمند که اگر اندیشه اي مخالفشان هم داشته ام، از ارادتم به آنها ذره اي كاسته نشده است. در خصوص این دو بزرگوار حرفهای زیادی گفته شده، اما به نظر من یک جنبه از شخصیت آن دو، مظلوم و مغفول مانده است و ان جنبه عرفانی و انسانی این دو والا مقام است که در نجوا ها و مناجاتشان با خدا تبلور یافته است.
از آنجا كه خداوند تاب دوري بندگان خوب خودش را ندارد، آنها را خيلي زود از ميان ما برد تا همنشين محفل انسش باشند. درود بي پايان خدا بر تمام مجاهدان راه حقيقت.
اين روزها زياد به گذشته فكر مي كنم همانطور كه در گذشته خيلي زياد به اين روزهاي نيامده مي انديشيدم! انگار به نفرين آوارگي دچار شده باشم البته آوارگي در زمان!
مدام اين شعر را كه شاعرش هنوز براي من ناشناس مانده از ذهنم مي گذرانم.
امرز فرداييست كه ديروز نگرانش بوديم
زندگي زيباتر از آنست كه به خصومت بگذرد
و قلبها گرامي تر از آنند كه بشكنند
دستت را به من بده تا با هم دوست باشيم
فردا خواهد آمد حتي اگر ما نباشيم
آنچه را كه بدست آمده با خنده پايدار نخواهد ماند
و آنچه كه از دست رفته با گريه باز نخواهد گشت
هميشه منتظر غير منتظره ها باش!!
خوب كه فكر ميكنم، مي بينم دیگر از آرزوهای بزرگ دوران کودکی و از قهرمانان دوران نوجوانی، خبری نیست دیگر از شوریدگي و شيدايي جواني هم خبري نيست. بماند که ما فی الواقع، جوانی هم ندیده ایم به قول مرحوم معیری.
من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
از جام عافیت می نابی نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ا م
حال عجيبيست حال اين روزها! ديدن حال مردم اين روزها مشكل است. مردمي كه اسير بهانه هاي خودشان شده اند و ديگر انگار بهانه اي براي زيستن ندارند! به قول مرحوم مشيري:
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو در مرگ انسانيت است
گاهی ازشنیدن صدای يك شیپور کنار گوشهايم ناتوانم و گاهی دلم برای شنیدن یک صدای ضعیف سازي که به دست نوازنده اي متهم! در میان کوچه نواخته می شود غنج می رود.
گاهی احساس مي کنم نمی توانم نفس بکشم و گاهی فكر مي كنم، هوای تمام جهان هم گنجایش ريه هاي خسته ام را ندارند.
گاهی از دیدن خورشید گریزان و گاهی براي يافتن شعله شمعي سرگردان.
گاهي...
كاش مي شد از اسارت زمان و مكان، آزاد شد. شايد بايد رفت، بي دغدغه مقصد و توشه و بي هيچ انديشه. شاید این روزهاي آينده جور دیگری باشد. آري! بايد حركت كرد و رفت.باز بايد با سهراب همنوا شد:
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند
شاید...
دوستی به من پیشنهاد کرد که، به مناسبت روز جهانی محیط زیست مطلبی در مورد طبيعت و محیط زیست بنویسم و من همانجا به خودم قول دادم که در اولین فرصت این کار را بکنم ولو با تاخیر، شايد اداي ديني كرده باشم به طبيعت مظلوم و فراموش شده ديارم و معصوميت از دست رفته كودكي خودم.
براي من که دوران کودکیم عجین با طبیعت بوده و بيشتر خاطراتم رنگ سبز دارد، اين روزهانوشتن از طبیعت کار ساده ای نیست. چه روزها و شبها که در میان علفها خوابیده ام و چه بسيار نجواها که با طبيعت داشته ام. انگار همین دیروز بود که برای یافتن جواب يك سوال، سفري ماجراجویانه را برای رسیدن به دریا آغاز کردم. معلم در كلاس جغرافي گفته بود كه، رودخانه ها به دريا مي ريزند، كسي هم انگار گفته بود خانه ما خيلي از دريا دور نيست، راستش را بخواهید من هنوز دریا را ندیده بودم به نظرم می رسید وقتی آب رودخانه کوچک محلمان، که ما تابستانهادر آن آبتنی می کردیم به دریا می ریزد، باید خیلی جالب باشد. من سرچشمه را دیده بودم، چشمه جوشانی که از کنار مزار امامزاده ای غریب در میان دره ای نه چندان عميق در نزديكي خانه مان می جوشید و کم کم از اطراف دره چشمه های کوچک دیگری بدان می پیوستندو آرام آرام به سوی مکانی که در خیال من دریا بود، می سریدند. اطراف رودخانه كوچك، كه ما "كال" مي ناميديمش، پر بود از نی ها و علفهای بلند که انگار مامور شده بودند برای حفاظت آب رودخانه. که امانتی بود برا ی دریا. هنوز منظره جنب و جوش لاک پشتها و بلدرچینها را در خاطر دارم درختهای بید وحشی که گله به گله میزبان تن خسته زارعان اطراف رود بودند. باید خیلی مواظب می بودی که مبادا پایت را بر لانه پرنده ای نگذاری یا بچه لاک پشتی را لگد نکنی، چقدر گوارا بود آب، وقتی از شدت عطش در کنار چشمه دراز مي كشيديم و بدون استفاده از هر نوع ظرف و بي رعایت هر گونه تشریفاتی! لبها را بر صورت قشنگ چشمه مي گذاشتيم و يك نفس آنقدر مي نوشيديم که دل درد مي گرفتيم، و بعد یک نفس عمیق و نيم غلتي روی علفهاي كنار چشمه. آخ!مثل تمام مار ها و پرنده ها و لاك پشتها، انگار كه با تمام طبيعت يكي شده اي.
سفر من در آن روز گرم اواخر بهار از مبدا چشمه آغاز شد با توشه اي شامل يك تكه نان و كمي ماست چكيده خشك شده كه هر دو محصول دستان پرتلاش مادرم بود. كنجكاوانه تمام طول مسير را مي كاويدم و هر چه بيشتر مي جستم بيشتر مي يافتم سنجاقكهاي رنگارنگ و پروانه هاي قشنگ، پرستو هاي هميشه سرگردان و لاك پشتهاي تنبل كه مرا به ياد "شلمان" رفيق "بامزي" مي انداختند. چند تا مار هم ديدم كه البته نترسيدم !! چند تايي هم تور ماهي گيري كه بچه ها برا ي صيد ماهي در مسيرآب گذاشته بودند كه البته من در آنها ماهي نديدم. حدود ظهر ناهارم را خوردم و به سفر اكتشافي ام ادامه دادم. راستي! از درختچه هاي آلوي وحشي با آلوچه هاي ترش و تمشكهاي وحشي حاشيه رود هم بگويم كه چقدر به نظر من آن روز خوشمزه بودند! از سه تا رو ستا گذشتم و چه پايان غم انگيزي داشت اين سفر پر ماجرا وقتي كه از دور، چند تا سگ ولگرد را مشاهده كردم. راستش فكر اين يكي را نكرده بودم. من اصولا با سگها ميانه خوبي ندارم و هنوز يادگاري يكيشان را روي بازوي دست چپم دارم!! لذا بي هيچ گونه ترديدي! عمليات اكتشاف را ناتمام گذاشتم و به خانه برگشتم وقتي به خانه رسيدم نزديك غروب بود و ده در جنب و جوش خاص پايان روز بود.
سالها بعد كه من در همان روزها به قصد ياد آوري آن سفر تاريخي به سرچشمه رفتم هيچ خبري از آن چشمه و چكاوك هاو سنجاقكها و باقي دوستانش نبود. چشمه خشك شده بود و تمام حريم رودخانه سرتاسر به زير كشت رفته بود و فقط به اندازه آبراهي براي طغيان احتمالي زمستان، باقي مانده بود. از درختچه هاي آلوي جنگلي و تمشكهاي وحشي خبري نبود، جا به جا مي شد از آثار باقيمانده ريشه ها و كنده ها به حضور بلند بيد هاي وحشي در گذشته اي نه چندان دور پي برد. درختان جنگلي نزديك سرچشمه هم، تقريبا خشكيده بودند، در فاصله نزديك از سرچشمه، چاههاي آب براي آبياري شاليزار حفر كرده بودند و جان چشمه را كشيده بودند. من، مات و مبهوت در جستجوي رويايي از دست رفته، در مسير سابق حركت كردم، در طول مسير در بستر قديم رودخانه، چاه هاي بتني حفر شده بود و صداي گوشخراش موتور هاي ديزلي كه شيره جان زمين را مي مكيدند، انگارمرثيه مرگ چشمه را فرياد مي نمودند.
من هنوز در حسرت آن سفر ناتمام مانده ام، با اندوهي بي پايان براي از دست رفتن تمام خاطرات پاك دوران كودكيم. در ميان شهري نقاشي شده با رنگهاي سياه و تيره و با ديوارهايي بلند كه زندان روح من شده اند و مردمي كه چشمه هاي احساس وعاطفه در وجودشان در حال خشكيدن است.
در صحبت قبلم در خصوص جراحی فرهنگی در ایران اشاراتی بدانچه که ناهنجاری های فرهنگی نامیده می شود داشتم، البته باید تاکید کنم آنچه من در این مختصر بدان می پردازم صرفا مقایسه ایست میان آنچه هست و آنچه باید باشد از دیدگاه خودم. اینجانب نه سواد جامعه شناسی دارم ونه ادعای آنرا و این نظرات نيز بر اساس یک روش تحقیقی و متدولوژي علمی حاصل نشده است و تا حدود زیادی متاثر از تجربیات شخصی من است در این مبحث می خواهم به مقوله کار بپردازم. نگارنده از آنجا که دهقان زاده بوده و با مفهوم و مقوله کار از سنین پايين آشنایی دارم، متاسفانه شاهد این هستم که مردان و زنان ما در بسیاری از موارد آنگونه که شایسته است به انجام وظایف محوله نمی پردازند و به اصطلاح از کارشان می دزدند. و همواره این سوال برای من مطرح بوده كه، ايرانيان که در بیابانها با امکانات ابتدایی قنوات طویل و عمیق حفر می کرده اند و باغهایی زیبا در دل کویر احداث می نموده اند چگونه به ملتی تبدیل شده اند که در بسیار از منازل آن حتی یگ گل هم پرورش داده نمی شود.
از سویی با یک نگاه گذرا در می یابیم که ادبیات ملی و میراث فرهنگی ما سرشار از مضامين و مفاهيميست که در آنها از کار و آفرینش تمجید شده و بیکاری و بیعاری سرزنش گردیده است، این مهم در بسیاری از اشعار شعرا، کتيبه ها و ضرب المثلها نمود روشنی دارد. و از سوی دیگر شاهد بهره وری نامناسب نیروی کار و تولیدات نامناسب در کشور می باشیم، من بسیاری کارفرمایان را دیده ام که برای انجام امورشان اتباع بیگانه را استخدام نموده و به هموطنان خود اعتماد نمی کنند، هرچند بخش مهمی ازاین گرایش می تواند ناشی از نگاه سودجویی و بهره کشی باشد اما در یک نگاه دقیقتر متاسفانه مشاهده می شود که دلایل بیشتر و مهمتري در این امر مداخله دارند که عدم اهتمام جدی جوانان ایرانی به کار صادقانه و نداشتن تعهدات حرفه اي از آن جمله است متاسفانه در جامعه ما تقلب و كم كاري در بسياري موارد به نوعي مورد تشويق قرار ميگيرد. جالب اينكه بسیاری از مادران ايراني هنگام دعای فرزندان، برایشان آرزوی ثروت بی زحمت می کنند! و بسیاری از خانواده ها راههای فرار از مسولیت اجتماعي را به فرزندان خود آموزش می دهند. يقينا ريشه كم كاري ايرانيان در فرهنگ ايراني نهفته است. بهره وری نیروی کار در ایران بسیار پایین بوده و افراد توجه زیادی به توسعه مهارتها و یا بهبود عملکردشان ندارند. وقتی عامل فرهنگ در کنار عواملی چون کمی دستمزد و یا پرداخت های ناعادلانه قرار می گیرد، مساله شکل فاجعه به خود می گیرد. ايرانيان امروز به صورت بي سابقه اي متوقع شده اند آنان مايلند با كمترين زحمت بيشترين سود و منفعت را كسب نمايند و از آنجا كه ارزشهاي اخلاقي و اجتماعي كمرنگ شده است، مساله قاچاق مواد مخدر، دزدي، خيانت در امانت، بهره كشي از كودكان و افراد طبقات ضعيف جامعه و فحشا به شكل وحشتناكي گسترش يافته است. من ديده ام مديراني كه سالها خدمت صادقانه نموده اند و از موقعيت شغلي خود سو استفاده ننموده اند، از نگاه كوته فكران متهم به بي عرضگي و ناتواني شده اند و چه بسا افرادي كه خون دل بينوايان جامعه را مي مكند، حرمت اجتماعي يافته اند.
نكته مهم اينكه منظور من در اين گفتار، افرادي كه به دلايل عديده اقتصادي و اجتماعي فاقد فرصت براي كار كردن مي باشند، نيست و نيزمن منكر ابن نيستم كه كارگران جامعه در زير فشار كمرشكن هزينه هاي زندگي و نابرابريهاي اجتماعي قرار دارند. قصد من صرفا توجه به اين مساله است كه همه اين عوامل توجيهي براي هرچه بيشتر كار نكردن و گريز از مسوليتهاي اجتماعي شده است. نمونه افراد بي مسوليت در ميان معلمان، كارگران، روحانيون و اساتيد دانشگاهي، مديران، پزشكان و تمام افرادي كه به نوعي از كديمين و عرق جبين يا نيروي اندیشه، امرار معاش مي نمايند، وجود دارد و هر روزه بر تعدادشان افزوده مي گردد. نكته ديگر اينكه من قوياً موافق كار كردن و دادن مسووليت در سنين پايين مي باشم چراكه مقوله كار، مانند آموزش خواندن و نوشتن و آداب اجتماعي از موارديست كه ضرورت دارد از كودكي بدان پرداخته شود. لكن نبايد بهانه اي براي سو استفاده و بهره كشي از اطفال شود و اين مهم بايد با نظارت خانواده ها و با اهداف مشخص وبرنامه ريزي شده صورت پذيرد.
امروز دوم خرداد است روزی که برای بسیاری از همسالان من پرخاطره است. یازده سال پیش در چنین روزی من شاهد غلیان احساسات مردمی بودم که سراسيمه درخروش بودند، و انگار که اسرافیل در صور دمیده باشد فوج فوج، مسحور و مخمور به حرکت در آمده بودند. به اعتقاد من آنها بدرستی نمی دانستند که به کجا میروند و از چه گریزانند. در آن ایام من به کسانی که وعده تولد موسی را می دانند می گفتم که نوزادی نارس به دنیا آمده که بزودی تلف خواهد شد و چه عجیب است حال این مملکت که همه چیز در آن نارس است سرزمین عشقها و کینه هاي نارس، انقلابات نارس، اعتقادات نارس و اصلاحات نارس. میوه درخت اصلاحات هم نارس چیده شد یقینا بنیانهای فکری و فلسفی آن متناسب با نیاز جامعه ایرانی درست و كامل شکل نگرفته بود. باغبان باغ اصلاحات سیاستمدارانی بودند که به منافع آنی می اندیشیدند، معلمانش سواد کافی نداشتند و مبارزانش مردان مبارزه نبودند. و حاميانش انتظار فتح وپيروزي بدون هزينه را داشتند. من از شامگاه دوم خرداد هفتادو شش تا سحرگاه هجدهم تيرماه هفتادو هشت شاهد مرور دوباره تاريخ مردماني عجيب بودم مردماني كه هيچوقت در ميانشان احساس آرامش نكرده ام و هيچگاه بدانها اعتماد نداشته ام اما هميشه صميمانه دوستشان داشته ام. من حتي به خاتمي هم اعتماد نكردم چنانكه به رقيبش، من به او راي ندادم و از اين تصميم در حال حاضر نه پشيمانم و نه خوشحال. خاتمي توانايي رهبري اصلاحات را نداشت آنچه از وي به عنوان صبوري و بردباري گفته مي شود به اعتقاد من ناتواني وي در هدايت و تصميم گيري در مقاطع حساس بوده است. روزهايي مانند دوم خرداد براين ملت بسيار آمده و خواهد آمد چراكه، مردماني كه از تاريخشان پند نمي گيرند، محكوم به تكرار گذشته اند.
و فردا سوم خرداد است روزي كه بايد ظاهرا سرشار از غرور باشد اما من هيچگاه از هيچ جنگي در تاريخ اين كشور احساس غرور نكرده ام جنگ براي من ياد آور نگاه نگران مادرم به صفحه تلويزيون است هنگاميكه مارش پيروزي نواخته مي شد، مادري كه نگران حال پسرش بود كه درجنگ شركت جسته بود. من قلبا آرزو دارم كه روزي تمام ارتشهاي دنيا منحل شود و سربازان به مرخص دايمي بروند و مايلم كه تمام صفحات تاريخ كه در آنها از جنگ سخني گفته شده پاره شود و به مردان و زنان جهان به جاي كينه ورزي و نفرت، دوستي و محبت آموخته شود. من دوست ندارم از جنگ بنويسم و ترجيح ميدهم كه از صلح و دوستي سخن بگويم هرچند از نگاه برخي ياوه سرايي شمرده شود.
سال ۸۷ را خیلی پر مشغله آغاز کردم. من حتی تعطیلات عید هم به طور کامل نداشتم و از هفته دوم درگیر کارهای عقب افتاده ام شدم. در اسفند ماه تمام سعی خودم را کرده بودم که سال ۸۷ را با فراغ بال شروع کنم اما با شروع سال نو دوباره روز از نو و روزی هم از نو، ما هم که همیشه نوروزی!
به پشت سرم که نگاه می کنم از خودم می پرسم، آیا این منم اکه اینقدر فعال شده ام؟ به هر حال این هفته بعد از دو ماه سلمانی رفتم و اصلاح کردم، طي اين مدت چند تا پروژه درسی و غیر درسی را انجام داده ام. المپیاد علمی دانشجویان هم به خیر و خوشی برگزار شد. همایش سالیانه دانشکده هم که با تلاش دانشجویان به سلامتی هفته بعد برگزار می شود . چند تا کار اداری مهم هم داشتم كه بالاخره بعد از مدتها به سامان رسید مخصوصا درگیری با این اداره ثبتی ها که خدا مصاحبتشان را نصیب گرگ بیابان نکند! و مهمتر اينكه در کنار تمام اینها وبلاگم را راه اندازی کردم! البته در کوران مشغله مجبور شدم بعضی کارهایی را که خیلی دوست می داشتم فاکتور بگیرم. از خیر مدرک کارآفرینی که کلی برایش وقت گذاشته بودم و دویست و پنجاه هزار تومان ناقابل برایش هزینه کرده بودم گذشتم و پروژه هایش را تحویل ندادم. اما هنوز چند تا کار اساسی که در دانشکده شروع کرده ام ناتمام مانده است که امیدوارم تامهرماه به سامان برسد . اگر همینطور پیش بروم تا پایان سال از پایان نامه ام دفاع می کنم! اوایل امسال به پاس زحمات بیدریغم!! ارتقای شغلی گرفتم که شاید انگیزه ام را بیشترکند كه البته معمولاً نتيجه عكس مي دهد.
امروز توی دانشکده خبرهای خوبی از دانشجویاني كه نتیجه کارشناسی ارشدشان اعلام شده بود شنيدم. البته من نتیجه برخی را قبلاْ از مجاری غیر رسمی! می دانستم اما دیدن قیافه های شاد دانشجویان و شنیدن خبر موفقیت بچه ها برایم هميشه خوشحال کننده است. مضاف بر اینکه امسال بچه های ما گل کاشته اند و چند تا رتبه تک رقمی داشتیم. من احتمال میدهم در مرحله نهایی المپیاد علمی هم دانشجویان ما بدرخشند. البته بعضی ها هم رتبه مناسبی نیاورده بودند که من طبق معمول دلداریشان دادم وبرایشان قلباْ آِرزوی موفقیت در مراحل بعد کردم.
من اطمینان دارم با تمام گرفتاریها، امسال سال خوبی خواهد بود فعلا تمام سعی من این است که تا قبل از بیستم مرداد ماه که قصد تشرف به حج عمره را دارم کار عقب افتاده ای نداشته باشم. بعضی وقتها احساس می کنم زیادی به کارم وابسته شده ام و در اینگونه وقتها احساس نگرانی می کنم چون هنوز هم از هر گونه وابستگی در هراسم. اینها را گفتم شاید به دو دلیل: یکی اینکه به آن دوستانی که مرا متهم به بدبینی و تلخ گویی میکنند بگویم که عمراْ من اینطوری باشم! دوم اینکه اگر دیر به دیر می نویسم واقعا گرفتار بودم اما سعی میکنم از این به بعد بیشتر برای نوشتن در وبلاگم و خواندن وبلاگهاي دوستان وقت بگذارم از تمام دوستانی که طي اين مدت، حضوری و تلفنی و کامنتی مرا از راهنماییها و محبتشان بهره مند نموده اند سپاسگزاری می کنم.
یادمان باشد که همیشه بهانه ای برای شادی و امید واری وجود خواهد داشت اگر بهانه جو ی خوبی باشیم.
یکی از انگیزه های جدی من برای نوشتن در وبلاگستان طر ح مباحثی در خصوص ناهنجاریهای فرهنگی در محیط زندگی اجتماعی امروزمان بوده است. ملاک من برای اینکه چه چیزی هنجار تلقی می شود یا ناهنجار شناخته می شود، وجدان عمومی جامعه و اخلاق پذیرفته شده اجتماعیست. من مايلم حرفهايي كه چه بسا طرحشان در محافل باعث بروز سو تفاهمات جدي مي گردد، در اين دفتر مجازي مكتوب شود.
ما ایرانیها مدعی هستیم که چون یکی از کهنترین تمدنها ی دنیا را پایه گذاری کرده ایم، افراد متمدنی هستیم. سرزمین ما خاستگاه آیین اهورایی بوده است و از نظر سیاسی زمانی بر نصف دنیا حکومت می کرده ایم. اولین قانون حقوق بشر را نوشته ایم و دعوت آخرین پیامبر را پذیرفته ایم. ظلم ستیز و دوستدار مظلومان بوده ایم. انسانهايي عطوف و مهربان كه هيچگونه نابرابري را بر نتابيده ايم. اسطوره های تاریخی ما همگی آزاد بوده اند و آزاده زیسته اند.در افسانه هاي مادربزرگهاي ما، هميشه خير بر شر پيروز شده است و جنايتكاران و خاينين مغضوب و مطرود بوده اند.
اما واقعيت موجود چيست؟ براستي ما چه اندازه با تصويري كه در ذهنمان و كتابهاي درسي از خودمان ساخته ايم فاصله داريم؟ به اعتقاد من، این گرفتار شدن در زنجیر گذشته گرایی ولو مشحون از حقيقت هم كه باشد باعث شده تا ما از شرایط ناگواري که در حال حاضر داریم غافل بمانیم. آمار وحشتناک اعتياد و جرایم اخلاقي، انبوه زندانیان با جرایم عجیب وغریب، بدبینی مزمن، مفرط و عمومی،نا بردباري و خشونت لجام گسیخته اجتماعی، تکروی و روحیه فردگرایی افراطی و عدم رعايت حقوق انسانهاي ديگردر عرصه هاي خانوادگي و عمومي مي تواند تلنگري باشد تا يك ترك و شكاف كوچك در اين ذهنيت زيبا و فريبا از "خود ايراني" ايجاد نمايد.براي تقريب به ذهن، كافيست نظري به فرهنگ رانندگي در كشورمان بياندازيم.
ما در جامعه اي زندگي مي كنيم كه دروغگويي در آن ساري و جاریست و چه بسا هنر زندگاني شمرده مي شود. حرمت وآبروی افراد به راحتی با انواع و اقسام اتهامات بی پايه و اساس به بازی گرفته می شود. حقوق ضعفا و ناتوانان در جامعه و محاکم براحتی پایمال می شود و فریاد اعتراضی از کسی شنیده نمی شود. زنان و دختران بسیاری در گوشه و کنار کشور در بدترین شرایط جسمی و رو حی در استثمار سنت هاي ايلي و قبيله ايند و تحت عنوان غیرت و حمیت، زشت ترین جنایتها رنگ و صبغه افتخار آمیز به خود می گیرند. کسانی در اين كشور به نام خدا بندگان خدا را به خدمت شیطان می برند و با توجیهات سخیف و خرافی از مذهب دنیا را به جهنم زندگان تبدیل کرده اند. سیاستمدارانی که مسكن و آرامبخش تمامی عقده هاي ناگشوده و اميال شيطانيشان را در بیت المال مسلمين می بینند و چشمان تنگشان تاب دیدن هیچ نگاه مخالفی را ندارد و تجربه های مداوم اجتماعی و سیاسی در اين كشور علی الخصوص در یکصد ساله گذشته در سیکل معیوب آرمانگرایی افراطی و منفعت گرایی تفریطی گرفتار بوده است. ادبيات نژادپرستانه و قوم گرايانه براحتي در آن تقديس مي شود. احترام بزرگان از ميان رفته است و انسانهای کوچک در مصدر امور بزرگ قرار گرفته اند و انسانهای بزرگ در دایره تنگ وتاریک تنگ نظریهای بزرگنمایان خوار و خفيف شده اند.در زمانه ما مردمان پرخاشگر موعظه رحمت مي كنند و محبت وسيله اي براي كسب منفعت شده است.
الحق كه مردم ما بازیگران خوبی هستند همه آنها می توانند در شرایط متفاوت نقشهای متناسب ایفا نمایند مشروط به اينکه منافعشان ایجاب نماید. چند چهرگي مختصه بارز فرهنگ ايراني شده است ودر منازل و محافل به صورت رسمي و غير رسمي تبليغ مي گردد. ایران امروز ما در منجلاب خودخواهیهای افراطی مردمانش دست وپا می زند . و بسان بيماري در حال احتضار است كه جراحي آخرين اميد براي نجات آنست. من دراينجا تاكيد ميكنم كه منظور من از جراحي ابدا تحركات سياسي انقلابي يا رفتارهاي احساسي و بي برنامه اجتماعي نيست كه آنها را نيز از عوارض اين بيماري حاد مي دانم.اين مهم بايد به دست كساني صورت پذيرد كه هنوز آلوده سياست نشده اند و سر سفره مذهب غذايي نخورده اند كساني كه حرمت انسان برايشان اهميت دارد و قلبشان براي سلامت فرهنگ اين سرزمين مي تپد. كساني كه نگاه به آينده دارند و به گذشته صرفا به عنوان چراغ راه آينده مي نگرند. مردان و زناني با اراده هاي پولادين كه واقعا به سربلندي نوع بشر به معناي عام و سرافرازي ايرانيان به صورت خاص بيانديشند. واز سرمايه هاي باقيمانده فرهنگي براي رسيدن به قدرت و فريب مردمان بهره نجويند. يقينا نقش عالمان آزاده ديني و دانشگاهي در به صدا در آوردن زنگهاي خطر و پالايش و پيرايش فرهنگ ايران بسيار برجسته و جدي خواهد بود.
احتمالا در اخبار و تحلیل ها دیده یا شنیده اید که کشور ما وارد یک دوره خشکسالی دیگر گردیده است گرمای زودرس چند روزه اخیر در اکثر نقاط کشور می تواند موید این امر باشد. یقینا امسال سال بسیار سختی برای دست اندر کاران بخش کشاورزی و غذایی کشور خواهد بود کاهش نزولات جوی و افت شدید ذخایر آبی در بیشتر نقاط کشور زنگ خطر جدی را به صدا در آورده است.هنوز خاطره خشکسالی چند سال پیش از اذهان محو نشده است که کشور در اوج مشکلات و کمبود منابع مالی مجبور به وارد کردن پنج میلیون تن گندم گردید. اما امسال عوامل طبیعی به با سوءتدبیر دولتمردان باعث شده که که نگرانی در خصوص تهیه غذای اصلی مردم ما یعنی نان بسیار جدی شود چرا که پیش بینی می شود تولید گندم در ایران بیش از ۵ میلیون تن کاهش یابد. من مجبورم برای توضیح مطلب گریزی به گذشته بزنم .
همانگونه که میدانید دولت نهم با اعلام اینکه در تولید گندم به خودکفایی پایدار رسیده ایم اقدام به برگزاری جشن خودکفایی گندم نمود . اما هشدارهای صاحبنظران مبنی بر تبلیغاتی بودن این موضوع در میان شادی و هلهله دولتیان هرگز شنیده نشد . من به طور خلاصه سه عاملی که باعث رشد تولیدگندم در سالهای اخیر گردیده را ذکر می کنم.
۱. در سالهای اخیر با اعمال سیاستهای نادرست در زمینه کشت محصولات کشاورزی شاهدجایگزین شدن کشت گندم به جای سایر محصولات استراتژیک از قبیل پنبه بوده ایم البته این امر اختصاص به دولت نهم ندارد و رویه نادرستی بوده که در سالهای اخیر نیز تشدید شده است. به عنوان مثال در استان گلستان که زمانی به سرزمین طلای سفید(پنبه) معروف بوده در حال حاضر به دلیل عدم برنامه ریزی درست، کشت پنبه تقریبا وجود ندارد و کشت گندم و برنج وجایگزین آن گردیده است با عنایت به این مطلب كه زندگی هزاران کارگر در گرو کشت پنبه بوده واكنون سالانه مبالغ قابل توجهی صرف واردات پنبه می گردد می توان تصور نمود که چه هزینه ای برای این موضوع پرداخت شده است.
۲.عامل دیگر افزایش سطح زیر کشت گندم دیم بوده است که در سالهای پرباران گذشته منجر به افزایش تولید گردیده است از آنجا که بخش عمده ای از اراضی کشت دیم سابقا مرتع و محل تعلیف دام بوده میتوان تصور نمود چه محدودیت های برای تولیدات دامی بوجود آمده است.من شخصا شاهد درگیریهای خونین عشایر و کشاورزان در برخی نقاط بوده ام.
۳. عامل سوم استفاده بی رویه از کود های شیمیایی برای افزایش تولید در واحد سطح بوده است در سالهای اخیر بنا به آمار موجود مصرف انواع کودهای شیمیایی ازته و فسفاته و کودهای مایع ماکرو و میکرودر مزارع رشد شدیدی داشته است با توجه به فشارهای اقتصادی بر زارعان و قطعه قطعه شدن اراضی بزرگ، کشت مداوم زمین بدون آیش بندی و رعایت تناوب غیر قابل اجتناب می نماید که منجر به فقر غذایی زمین هاو استفاده هرچه بیشتر از کود می گردد و لازم است در خصوص اثرات این استفاده بی رویه بر سلامت انسانها تحقیقات جدی به عمل آید.
جایی که نفت حل مشکل نمی کند!
ممکن است این ایده مطرح شود که با رشد در آمدهای نفتی می توان کاهش تولید را با افزایش واردات جبران نمود و جلوی مشکلات احتمالی را گرفت. اما زمانیکه گندمی برای خرید نباشد این مساله فاقد موضوعیت می باشد. شاید در اخبار، بروز بحرا ن نان در مصر را شنیده باشید بد نیست بدانید دولت مصر برای کنترل بحران، اداره تمام نانواییهای مصر را تحت نظارت ارتش در آورده است و جالب است بدانید مصریها هم از بی برنامگی ایرانیها بي نصیب نبوده اند،! ظاهرا دولت مصر در سال گذشته با پیش بینی مشکلات آتی از ایران درخواست خريد ۵۰۰ هزار تن گندم را نموده است که باپاسخ مثبت اولیه مواجه شده است. اما مقامات ایران پس از اینکه خطر خشکسالی ایران را جدی دیده اند مصریها را سر کار گذاشته اند!!! و حالا مصریها دست به دامان آمریکا شده اند.
عرضه گندم در بازار جهانی به دلیل بروز خشکسالی در کشور های تولید کننده عمده،از قبیل قزاقستان روسیه و آرژانتین با محدودیت جدی مواجه شده است، از سوی دیگر بروز بلایای طبیعی مانند سیل در برخي کشورها مانند چین و از طرفی افزایش مصرف غذا در این کشورها به دلیل افزایش نسبی رفاه اجتماعی به تقاضای جهانی دامن زده است به نحویکه فقط دو کشور چین و هند اقدام به پیش خرید سی میلیوتن تن گندم نموده اند که باعث بروز شوک در بازار شده است.
با توجه به شرایط پیشگفته قیمت جهانی گندم تا حدود ۶۰۰ دلار در هر تن بالا رفته است که هر کیلوحدود ۵۵۰ تومان می شود. و جالب اینجاست که دولت در سال زراعی جاری قیمت خريد هر کیلو گندم را ۲۸۰ تومان اعلام نموده است. با توجه به اینکه اکثر کشورهای همسایه ما با مشکلات دست به گریبان هستند، پیش بینی میشود با این سیاستگزاری ناشیانه شاهد جولان دلالان وقاچاقچيان موادغذایی در بازار گندم باشیم. بر اساس محاسبات اینجانب با توجه به قیمت جهانی گندم و سياستهای تعرفه ای این بخش، سودی معادل ۴۰۰تومان در هر کیلو برای قاچاقچیان قابل انتظار است که بسیار وسوسه کننده است. آیا به نظر شما اینطور نیست!!!
به تمام این عوامل باید فرهنگ نادرست مصرف نان در کشور را هم افزود. مطابق آمار رسمی میزان ضایعات نان در کشور حدود ۲۸ درصد کل تولید می باشد که معادل نیاز کشور در شرایط امسال برای واردات است. از طرفي به نظر میرسد سیاستهای دولت برای تولید نان صنعتی با عدم استقبال بخش خصوصی به شکست انجامیده است.
نکته قابل تاسف اینست که، برخی تصمیمات غلط و شتابزده در گذشته باعث تشدید بحرا ن کم آبی شده است به عنوان مثال با قطع گاز در زمستان، دولتمردان براي افزایش تولید برق، آب برخی از سدهای بزر گ را به داخل توربین ها رها کرده اند که منجر به کاهش شدید ذخایر آب گردیده است.
مواردی از این قبیل مسایلیست که جامعه ما باید تاوان آنهارا بپردازد با مرور جمیع جوانب، من به یاد گفتار زیبای حضرت رسول(ص) می افتم آنجا که می گويد:
"من از فقر برای امتم نمی ترسم آنچه از آن می ترسم سوتدبیر است"
مدتیست مفهوم آزادی و چرایی و چگونگی آن ذهن مرا درگیر خود ساخته است. من در اینجا قصد ندارم به عادت مالوف در مدح یا مذمت آزادی چیزی بنویسم یا شعری بسرایم. می خواهم از رنجهای آن با شما سخن بگویم. واینکه چرا اکثر انسانها از آزادی گریزانند و ترجیح می دهند عنان اختیارشان در اختیار دیگری باشد. راز این مطلب در رنجهای آزادی نهفته است.
به اعتقاد من بزرگترین رنجی که آزادی برای انسان به ارمغان می آورد حیرانی و فقدان آرامش است در واقع از آنجا که هیچ چیز به انسان داده نمی شود مگر اینکه چیزی از وی دریغ شود، من تصور میکنم آزادی گرانبهاترین چیزیست که بشر برای آن هزینه پرداخته است .انسان آزاد دایماْ مکلف به تصمیم گیری و انتخاب مسیر است و از آنجا که به دلیل محدودیت های انسانی و عدم کفایت داده ها اخذ تصمیم دایماً موجب هزینه است لذا بشر در سراسر عمر در حال محاسبه، تصمیم گیری، تجربه و رنجهای ناشی از آن و از همه مهمتر ترس و نگرانی از دست دادن خود آزادیست. درست مانند مسافر سرگردانی که در دل یک شب تاریک بخواهد در پناه نور کرمی شب تاب راهش را پیدا کند.
آزادی ذاتاْ مسوولیت زا و تعهد آور است چرا که انسان باید در قبال هر تصمیمی که می گیرد و مسیری که بر می گزیند به لوازم و نتایج آن پایبند باشد. انسان آزاد هرگز نمی تواند خود رااز عواقب اعمالش آزاد کند . او نمیتواند از تاثیر اعمالش در اجتماع تبری جوید لذا به عقیده من کسانی که از جامعه فاصله می گیرندو به مسوولیت های انسانی خود توجه ندارند بردگان همیشه تاریخند چرا که در محدوده تنگ و تاریک "خود " گرفتار شده اند. اینجاست که سکوت انسانها یا فریادشان معنا می یابد و همینجاست که انسانیت معنای اصیل خود را می نمایاند چراکه "مسوولیت زاده آگاهی و آگاهی زاده انسان بودن است" و به اعتقاد من انسانیت نيز خود زاده آزادیست.
در عرصه اجتماعی من معتقدم آزادی موجد هیچ امر ناگواری نیست. آزادی صرفا آنچه را که در پنهان جامعه وجود دارد برای ما مکشوف می کند که برای بسیاری این امر ترساننده و نگران کننده است غافل از اینکه ندیدن و مانند کبک سر را به زیر برف فرو بردن و واقعیت را انکار کردن، خطر افزونتری برای نوع بشر در پي خواهد داشت . درست مانند زخم یا دملی چرکین که در مقابل دیدگان ماست و هر لحظه مار ا وا میدارد که برای علاج آن اقدام کنیم بر عکس، آنچه در ناپیدای اجتماع ساری و جاری می شود مانند غده سرطانیست که اندک اندک تمام وجود مار ا درگیر میکند وتنها زمانی پی به وجود آن می بریم که کار از کار گذشته است. لذا انسانها ترجیح میدهند برای اینکه آرامششان به هم نخورد، نبیینند، نشنوند، نگویند، و نیاندیشند. آنها ترجيح ميدهند كه اين زحمت را بر دوش ديگران بياندازند.
واين آغازي بر سر سپردگي تاريخي نوع بشر است. كه مي خواهد با از دست دادن آزادي، آرامشش را باز پس گيرد غافل از اينكه انسان در آفرينش آزاد خويش مختار نبوده است. انسان محكوم به آزاديست. و بايد اين رنج را تحمل كند.
هیچ چیز نمی تواند به اندازه حرارت خورشید در یک روز گرم تابستان آرامش بخش باشدهنگامی که روی درختان بلند کاج به دنبال لانه قمری ها بگردی و وقتی خسته شدی از درختان انگور و انجیر با دست خودت میوه بچینی و با آب قنات کنار آبادی بشوری و بخوری. بعد تنی به آب بزنی و جلوی آفتاب روی چمن ها دراز بکشی تا لباسهایت خشک شود کمی هم صدای قورباغه ها را درآوری و برای جوجه کبوتر هایت چند تا سنجاقک شکار کنی! وقتی خوب گرسنه شدی از مزرعه همسایه بدون اجازه خربزه بچینی و بخوری . بعدش سری به خانه درختی ات بزنی و کفپوش آن را با شاخه های تازه عوض کنی و چرتی در آن بزنی. هنگام غروب وقتی به خانه بر می گردی از بوی نان تازه سر مست شوی و شب زیر نور چراغ فانوس عکس خورشید را نقاشی کنی تا خوابت ببرد. و تمام شب خواب ببینی که همراه با جوجه کبوترهایت پرواز می کنی. تا صبح روز بعد که با صدای مرغ و خروسها بیدار شوی و به تماشای دانه برچیدن آنها در حیاط خانه بنشینی. ...
خدایا نمی دانم چرا وقتی بزرگ می شویم همه چیز ممنوع می شود حتی دیدن خواب کبوترهای در حال پرواز.
از می و باده پرستی سخن مگو
از حقه های زاهدانه سخن مگو
وز عشوه های عارفانه سخن مگو
از رنج های صوفیانه سخن مگو
وز مردم اسیر بهانه سخن مگو
با من از ایمان بگو
با من از این خانه ویران بگو
با من از هشیاری دیوانه ها
از جنون و حیرت فرزانه ها
از غروب شادی پروانه ها
وز غم مدفون شده در خانه ها
با من از گمنامی آلاله ها
وز نفیر جغد در ویرانه ها
با من از ایران بگو
با من از این خانه ویران بگو
از لب از ترس بر هم دوخته
ار غم این نسل های سوخته
از شریعت های کفر آمیخته
وز فضیلت های دار آویخته
با من از شمشیر های آخته
زخم بر جسم دلیران ساخته
با من از ایران بگو
از کویر خفته اندر خون بسیاران بگو
....
به خاطر دارم زمانيكه هنوز تلويزيون رنگي فراگير نشده بود، هر وقت قرار بود يك فيلم قديمي نمايش داده شود، گوينده مجبور بود چندين مرتبه در ابتداي برنامه يا حين پخش آن اعلام كند كه:" بينندگان عزيز اين فيلم به طريقه سياه و سفيد پخش مي گردد لطفا به گيرنده هاي خود دست نزنيد."
در زندگي اجتماعي بسياري از ما، هنگاميكه پياممان درست منتقل نمي شود، مخاطبان را متهم به نفهميدن يا نپذيرفتن مي نماييم و در واقع اشكال را متوجه گيرنده مي دانيم. در مقياس وسيع تر عدم درك طرفيني در سطح جامعه باعث بروز مشكلات زيادي گرديده است و از آن جمله است فاصله ميان نخبگان و عوام جامعه كه بعضاً به نظر ميرسد مقابل هم صف آرايي نموده اند.
من به تجربه دريافته ام كه در بسياري از موارد بروز سوءتفاهمات به دليل اشكال در فرستنده است.و ضرورت دارد كه براي برقراري ارتباط بهتر و منطقي تر با ديگران هر چه بيشتر به ابزاري بهتر از زبان مجهز شويم.به قول اگزوپري: "همه مشكلات و بد بختي ها زير سر زبان است." يكي از اين ابزار، "نوشتن" است چرا كه هميشه با تفكر و تامل توام است و به تدريج انسان را واميدارد كه قبل از بيان عقايد و نظراتش و يا نقد عقايد ديگران قدري بيانديشد. البته براي اينكه فردي گوينده يا نويسنده خوبي باشد پيشنيازش اينست كه شنونده و خواننده ماهري هم باشد.
در اين دفتر قصد دارم از دغدغه ها و نظراتم در خصوص موضوعات مختلف بنويسم.امیدوارم که فرستنده خوبی باشم و مايلم كه در اين مسير دوستان مرا، همراهي نمايند والبته اين همراهي لزوماً همدردي يا تاييد نيست و من بسيار خوشحال خواهم شد كه در معرض نقد و قضاوت ديگر دوستان قرار گيرم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|