بعضی وقتها حرفی برای گفتن نیست و بعضی اوقات گوشی برای شنیدن
گاهی مواقع توانایی سخن گفتن نیست و گاهی وقتها یارایی شنیدن
زمانی جسارت هست برای گفتن اما شهامتی نیست برای شنفتن
زمانی جسارت شنیدن هست اما حرفی و حوصله ای نیست برای گفتن
گاهی سکوت مانع شنیدن است و زمانی فریاد ها مانع گفتن
گاهی بغض مانع گفتن است و گاهی گریه مانع شنیدن
زمانی، فرصت برای گفتن و شنیدن هست اما گاهی نه فرصتی هست برای گفتن و نه مجالی برای شنیدن برای همین شاید،حرفهایی هست که نگفته می ماند و سخنانی ناشنیده، اما همیشه حرفهاییست برای نگفتن که با هیچ زبانی بیان نمی شود و در هیچ قالبی نمی گنجد و بزرگترین رنج بشر اینست که بخواهد از زبانش برای توصیف و ارتباط استفاده کند به قول اگزوپری "تمام بدبختی بشر زیر سر زبان است" کاش من هم می توانستم مثل حضرت مولانا فریاد کنم:
رستم از اين نفس و هوا، زنده بلا، مرده بلا
زنده و مرده وطنم نيست به جز فضل خدا
رستم از اين بيت و غزل، اي شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن، مفتعلن كشت مرا
قافيه و مغلطه را گو همه سيلاب ببر
پوست بود، پوست بود، در خور مغز شعرا
آينهام، آينهام، مرد مقالات نيم
ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما
من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو
زانکه تو داود دمی من چو کهم رفته زجا
اما تا آن زمان در بی کلامی با شاعری شوریده همنوا می شوم !
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
بگذشته ام از خود ولی از تو گذشتن
مرزیست که بالاتر ازآن مرحله ای نیست
سر گشته ترین کشتی دریای زمانم
می کوچم ودر رهگذرم اسکله ای نیست
من سلسله جنبان دل عاشق خویشم
در زندگی ام سایه ای از سلسله ای نیست
یخ بسته زمستان زمان در دل بهمن
رفتند رفیقان ومرا قافله ای نیست
شعراز: بهمن رافعی بروجنی
این متن اگر پریشان گویی به نظر می رسد به دلیل اینست که بازتاب اموری خیلی شخصیست
التماس دعا