تبليغاتX
سرمایه دل
مدتهاست که این دفتر معطل مانده و اگر نبود تورق گاه به گاه دوستان که همیشه شرمنده محبتشان هستم شاید اکنون هم انگیزه ای برای نوشتن نبود اما آنچه که اشتیاق مرا برای نوشتن در این روز خاص بیشتر می کند یاد و نام حضرت مولاناست که روز هشتم مهرماه در تقویم،  به نام وی مزین گردیده است.

ادعای مولاناشناسی ندارم اما همان مقدار اندک که از دریای اندیشه اش نوشیده ام، همیشه مرا مبتهج و مسرور ساخته به نحویکه شاید اگر مولانا نبود رابطه من با شعر و ادب فارسی مدتها پیش گسسته شده بود و یا اینکه در کویر اندیشه های خشک این روزگار مانند بسیاری از همنسلانم پژمرده شده بودم. مولانا در زندگی من مانند نسیمی همیشه در حال وزیدن است و با این نسیم به عوالمی رفته ام که اگر او نبود هیچگاه برایم تجربه نمی شد. شاید مهمترین این تجربه ها تجربه عشق ورزیست که من در بخش اعظمی از زندگانیم بیهوده با آن سر ستیز داشتم.

آرزو می کنم نسل جدید ما رابطه بیشتر و عمیق تری با مولانا و اندیشه هایش برقرار کند و معتقدم که افکار او نسخه بسیاری از دردهای امروز ماست.

 هرچند شناخت اندیشه و ابعاد مختلف شخصیت این اسطوره ایرانی نیاز به تلاش و ممارست زیادی دارد اما: آب در یا را اگر نتوان کشید......هم به قدر تشنگی باید چشید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 17:47  توسط علی نوروزی  | 

ای نسل اسیر وطنم!

"تو مي دانی که من هرگز به خود نينديشيده ام، تو ميدانی و همه مي دانند که من، حياتم، هوايم، همه خواستنهايم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است،تو مي دانی و همه می دانند که هرگز به خاطر سود خود گامی بر نداشته ام،از ترس خلا فت تشيعم را از ياد نبرده ام، تو می دانی و همه می دانند که نه ترسويم نه سود جو! تو مي دانی و همه مي دانند که من سرا پايم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است و هست و خواهد بود، تو مي دانی و همه مي دانند که دلم غرق دوست داشتن تو وا يمان داشتن به تو است،تو می دانی و همه مي دانند که من خود را فدای تو کرده ام و فدای تو مي کنم که ايمانم تويی و عشقم تويی و اميدم تويی و معنی حياتم تويي و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد طعمی ندارد،تو میدانی و همه میدانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در نگاه من،از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز بوده است. تو می دانی و همه می دانند که شکنجه دیدن به خاطر تو ،زندان کشیدن برای تو و رنج کشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است که من در دل می خندم. از امید رهایی تو است که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد،از خوشبختی تو است که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس میکنم.
نمی توانم خوب حرف بزنم،نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام دریاب!در یاب! من تو را دوست دارم. همه ی زندگی ام و همه ی روزها و همه شب ها ی زندگیم ، هر لحظه از زندگی ام بر این دوستی شهادت می دهند. شاهد بوده اند و شاهد هستند . آزادی تو مذهب من است، خوشبختی تو عشق من است، آینده تو تنها آرزوی من است." (دکتر علی شریعتی)


...ای علی، من فریاد ضجه آسای ابوذر را از حلقوم تو می شنوم در برق چشمانت، خشم او را می بینم و در سوز و گداز تو بیابان ربذه را می یابم که ابوذر قهرمان بر شنهای داغ افتاده و در تنهایی وفقر جان می دهد...

..ای علی! تو مفهوم واقعی اسلام را در معرکه حیات نشان دادی و برتری بی‌چون و چرای آن را بر مکاتب فکری دیگر ثابت کردی ، تو اصالت انقلابی اسلام را از زیر پرده‌های جهل و وسواس و تقیه بیرون کشیدی و ضرورت مبارزه و التزام ایمانی ، و مسئولیت اجتماعی را معرفی کردی و اعجاز شهادت را نشان دادی و انسان را از زیر بار جبر و ذلت تسلیم آزادی کردی ، تو پرچم رسالت بزرگی را به دوش کشیدی ، رسالت انسانیت ، حق و عدالت ، مبارزه با ظلم و ستم ، اسلام واقعی و تشیع حسینی و هزاران مومن ملتزم مسئول گرد پرچم تو جمع آمدند. و دست به مبارزه‌ای بی‌امان زدند ، عده‌ای شربت شهادت نوشیدند و عده‌ای دیگر در انتظار شهادت و فداکاری و جانبازی می‌کنند...


...ای علی ، در تاریخ معاصر ایران ، تو مصدق بزرگ را با خمینی عالیقدر پیوند دادی و بینش سیاسی را با روح خداپرستی در آمیختی ، فرهنگ ملی و غنی تاریخی ما را با علم جدید و شیوه‌های نوین مجهز کردی، خدا را از تجرد خشک، آزاد نمودی و او را از آسمان‌های سرد و دور به قلب گرم و پر تب تاب اجتماع وارد کردی و دین را از زاویه مسجد بیرون کشیدی و در صحنه حیات در خدمت مردم به کار انداختی و هیج گاه حقیقت را فدای مصلحت نکردی...

...ای علی من به جسد بی جان تو می نگرم،که از هر جانداری زنده تر است. یک دنیا غم، یک دنیا درد، یک کویر تنهایی، یک تاریخ ظلم و ستم، یک آسمان عشق و یک خورشید نور و شور و هیجان از ازلیت تا ابدیت در این جسد بی جان نهفته است. ( مرثیه دکتر مصطفی چمران درسوگ دکتر شریعتی)


 پ.ن: چقدر این روزها دلتنگ اینگونه دوست داشتنها هستم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 18:43  توسط علی نوروزی  | 

تعطیلات فرصت خوبی بود که پس از مدتها، فیلم "به رنگ ارغوان" را ببینم. البته در این نوشته کاری به حاشیه های فیلم یا قصد نقادی ندارم که اساساً در تخصص من نیست. موضع صحبت من پیام داستان است چراکه، شاه بیت این غزل جدید حاتمی کیا یک کلمه بود و آنهم "تعارض" است که حقیقتاً همیشه ذهن مرا درگیر خود ساخته است.  مفهوم تعارض سابقه ای به اندازه خلقت بشر دارد و درست از همان زمانی که آدم از خوردن میوه ممنوعه منع گردید تاکنون امتداد یافته است. البته اساس پذیرش این موضوع آنست که بپذیریم انسان، آزاد آفریده شده و در انتخاب سرنوشت خویش مختار است در آنصورت،احتمالاً با "کرکه گارد" هم عقیده هستیم که:" هولناکترین چیزی که به بشر داده شده است حق انتخاب و آزادیست." همه مادر طی زندگی، درگیر تعارضاتی جدی هستیم و گاهی برسر دوراهی هایی قرار می گیریم که انتخاب بسیار مشکل و شاید ناممکن می نماید. تعارضاتی میان عقل و عشق، عشق و وظیفه، وجدان و وظیفه و از این قبیل  که چه بسا رنج بسیاری را متوجه انسان می کند و گاه تا پایان عمر همراه او می ماند. عوام و خواص جامعه هر یک با توجه به سطح و درک خویش، به نوعی از تعارضات، گرفتار می شوند. در فلسفه، ادبیات و هنر نیز تلاش زیادی شده تا این تعارضات به تصویر کشیده شده، مخاطب به چالش کشیده شود به عنوان مثال در داستان "بینوایان" شخصیتی وجود دارد به نام  "بازرس ژاور" که در طول داستان در تعقیب ژان والژان است، چون اطمینان دارد که او یک جنایتکار است و وظیفه او دستگیری جانیان است، اما زمانیکه متوجه بی گناهی قهرمان داستان می شود در تعارض میان وجدان و انجام وظیفه گرفتار می شود و چون قادر به حل آن نمی شود خودش را در رودخانه غرق می کند.

  بدواً به نظر می رسد که مفهوم تعارض ارتباط مستقیمی با اخلاقیات دارد و در این میانه، جماعتی که همیشه مایلند برای دیگران نسخه پیچی کنند با این استدلال که با نگاه مذهبی و رعایت اخلاقیات می توان بر تعارضات غلبه نمود به زعم خویش به ارشاد خلق می پردازند. اما بدون توجه به بحث فلسفی اخلاق و اینکه اساساً چه امری اخلاقی یا غیر اخلاقیست، این نکته شاید در خصوص برخی اقشار و عوام جامعه درست باشد،  اما برای کسی که می خواهد از منظر عقلانی و وحیانی به صورت توامان به دنیا بنگرد، گاهی سطح مساله جابجا می شود و فرد درگیر سطح بالاتری از درگیری میان عقل و آموزه های مذهبی یا علم و دین و مسایلی از این دست می شود که در برخی موارد بسیار جانفرساست. داستان حضرت ابراهیم(ع) شاید مثال واضحی باشد، هنگامیکه او برای رسیدن به یقین، از خداوند می خواهد که چگونه زنده شدن مردگان پس از مرگ را به وی بنمایاند. در عمل نیز ما شاهدیم که افراد بسیار مذهبی و اخلاقی نیز در مقاطعی درگیر چالشهای این چنینی می شوند. من شخصا قایل به این هستم که مذهب ظرفیت تحمل مصایب را در انسان افزایش می دهد و آرامش بخش است اما حکمت بسیاری امور را برای انسان مکشوف نمی کند و چه بسا اگر ایمان کسی بر بنیاد آگاهی استوار نباشد به محض گرفتار شدن فرد در تعارضات، متزلزل شده و نابود می گردد.

به اعتقاد من تعارضات همیشه با انسان خواهند بود چرا که آنها از درون انسان برمی خیزند با انسان متولد می شوند و با او همراه خواهند بود و اساساً همین تعارضاتند که به زندگی انسان رنگ و معنا می بخشند. آدمی چون آهن خام است که در کوره این تعارضات می گدازد و ناخالصی هایش را از دست می دهد و با گذر از هر مرحله در سطح بالاتری از ادراک و معرفت قرار می گیرد.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 14:44  توسط علی نوروزی  | 

سال ۱۳۸۸ خورشیدی با همه تلخکامی هایش گذشت و آنچه اینک در پیش روی ماست آینده ایست که تماما بستگی به اراده و انگیزه های ما دارد. برای همه یاران و همراهان صمیمی آرزوی سالی سرشار از موفقیت و شادکامی دارم و امیدوارم که ملت ما بتواند در سال جدید بخشی از اشتباهات گذشته اش را جبران نماید.

همچنین امیدوارم که با ایمانی تازه و روانی پاک و وجدانی آسوده به استقبال نوبهار برویم و تازه شدن طبیعت نویدی بر تازه شدن روح و جانمان باشد. باشد که با الماس عشق و امید، زنگارها از قلبهایمان زدوده شود و سال جدید را به گونه ای سپری کنیم که مورد رضایت خداوندگارمان باشد.

سال نو مبارک 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 13:57  توسط علی نوروزی  | 

بعضی وقتها حرفی برای گفتن نیست و بعضی اوقات گوشی برای شنیدن

گاهی مواقع توانایی سخن گفتن نیست و گاهی وقتها یارایی شنیدن

زمانی جسارت هست برای گفتن اما شهامتی نیست برای شنفتن

زمانی جسارت شنیدن هست اما حرفی و حوصله ای نیست برای گفتن

گاهی سکوت مانع شنیدن است و زمانی فریاد ها مانع گفتن

گاهی بغض مانع گفتن است و گاهی گریه مانع شنیدن

زمانی، فرصت برای گفتن و شنیدن هست اما گاهی نه فرصتی هست برای گفتن و نه مجالی برای شنیدن برای همین شاید،حرفهایی هست که نگفته می ماند و سخنانی ناشنیده، اما همیشه حرفهاییست برای نگفتن که با هیچ زبانی بیان نمی شود و در هیچ قالبی نمی گنجد و بزرگترین رنج بشر اینست که بخواهد از زبانش برای توصیف و ارتباط استفاده کند به قول اگزوپری "تمام بدبختی بشر زیر سر زبان است"  کاش من هم می توانستم مثل حضرت مولانا فریاد کنم:

رستم از اين نفس و هوا، زنده بلا، مرده بلا

زنده و مرده وطنم نيست به جز فضل خدا

رستم از اين بيت و غزل، اي شه و سلطان ازل

مفتعلن مفتعلن، مفتعلن كشت مرا

قافيه و مغلطه را گو همه سيلاب ببر

پوست بود، پوست بود، در خور مغز شعرا

آينه‏ام، آينه‏ام، مرد مقالات نيم

ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما

من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو

زانکه تو داود دمی من چو کهم رفته زجا

 اما تا آن زمان در بی کلامی با شاعری شوریده همنوا می شوم !

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

دیریست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست

بگذشته ام از خود ولی از تو گذشتن

مرزیست که بالاتر ازآن مرحله ای نیست

سر گشته ترین کشتی دریای زمانم

می کوچم ودر رهگذرم اسکله ای نیست

من سلسله جنبان دل عاشق خویشم

در زندگی ام سایه ای از سلسله ای نیست

یخ بسته زمستان زمان در دل بهمن

رفتند رفیقان ومرا قافله ای نیست

شعراز: بهمن رافعی بروجنی

این متن اگر پریشان گویی به نظر می رسد به دلیل اینست که بازتاب اموری خیلی شخصیست

 التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 18:55  توسط علی نوروزی 

این سالها نسل جوانتر از چیزهایی سخن می گوید که همسالان من تقریباً با آن بیگانه اند، روز عشاق یا ولنتاین یکی از این موارد است که موجد حرفهای مخالف و موافق زیادی در جامعه شده است. اما یک چیز در این میانه مغفول مانده است و آن نیازیست که نامگذاری روزی خاص به مناسبتی خاص را معنا می بخشد و اگرچنین نسبتی در فرهنگ دیگری تعریف شده و جاافتاده باشد و مابه ازای آن در آیین های ما نیامده باشد، مسلماً، مانندبسیاری داد و ستد های دیگر فرهنگی در جوامع مختلف پذیرفته و بومی خواهد شد. از سویی تقریباً یک چیز مسلم است و آن اینکه بسیاری از مخالفان نه با چنین مناسبتی که با اساس عشق ورزی و محبت سر ناسازگاری دارند و بقیه حرفهایشان حاشیه است.

 به اعتقاد من ابراز محبت و علاقه و سپاسگزاری چونان عبادت نمی تواند مقید به زمانی خاص یا مکانی خاص گردد. به عبارت بهتر، عشق و محبت فی نفسه واجد هیچ ارزشی نیست اگر ابراز نگردد و آن می تواند معطوف به تمام مظاهر خلقت و آفرینش و یا ذات احدیت باشد و هر کس از این چشمه جوشان به قدر نیاز و معرفت خویش می نوشد. از سویی عشق مفهومی آموختنی نیست بلکه آمیختنیست و باید که انسان با تمام وجودش با آن امتزاج یابد و به جرات می توان گفت کمتر فرهنگی توانسته به اندازه فرهنگ ایرانی با مفهوم عشق ورزی آمیخته باشد، به نحویکه دررفتار ایرانیها اغلب، احساسات بر عقلانیت غلبه داشته است و اتفاقاً در زمانه ما که به دلایل مختلف، جامعه، دلمرده و زنگار گرفته است هیچ دارویی به اندازه محبت نخواهد توانست زخمهای اجتماع ما را التیام بخشد و اکنون که از هر کوی و برزن بر طبل نفرت نواخته می شود باید به عشق مراجعتی کرد و از هر فرصتی برای ابراز محبت به همگان استفاده نمود. باشد که رستگار شویم!

پی نوشت این مطلب: غزلی زیبا از مولانا تقدیم به عاشقان حضرت دوست(با اندکی تلخیص)

این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
خود را سپس کشیده پیشان من گرفته

این جا کسی است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده ایوان من گرفته

این جا کسی است پنهان همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ارکان من گرفته

این جا کسی است پنهان مانند قند در نی
شیرین شکرفروشی دکان من گرفته

جادو و چشم بندی چشم کسش نبیند
سوداگری است موزون میزان من گرفته

چون گلشکر من و او در همدگر سرشته
من خوی او گرفته او آن من گرفته

در چشم من نیاید خوبان جمله عالم
بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته

من خسته گرد عالم درمان ز کس ندیدم
تا درد عشق دیدم درمان من گرفته

بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت
تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته

ساقی غیب بینی پیدا سلام کرده
پیمانه جام کرده پیمان من گرفته

گوید ز گریه بگذر زان سوی گریه بنگر
عشاق روح گشته ریحان من گرفته

یاران دل شکسته بر صدر دل نشسته
مستان و می‌پرستان میدان من گرفته

تبریز شمس دین را بر چرخ جان ببینی
اشراق نور رویش کیهان من گرفته

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 18:16  توسط علی نوروزی  | 

بر خلاف باور رایج جامعه ایرانی، معتقدم که پسرها بیشتر از دخترها بابایی اند! پسر بچه ایرانی از وقتی خودش را بشناسد، تلاش می کند که در همه چیز، شبیه پدرش باشد و معمولا او را بزرگترین و قوی ترین قهرمان زندگی اش می داند. وقتی که در مدرسه دعوا بکند و کم بیاورد! احتمالا اولین کسی که اشکهایش را می بیند پدرش خواهد بود یا وقتی که بخواهد مستقل باشد و کسب و کاری داشته باشد اولین و آخرین مشاور او پدر است حتی اگر هیچ سر رشته ای از ماجرا نداشته باشد. برای شخص من اما شخصیت پدرم همیشه راز آلود بود. کم سخن و پرسکوت، چیزی در مایه های ژان والژان داستان بی نوایان. یادم است هنگامیکه در ایام نوجوانی، کتاب بینوایان را می خواندم خیلی سعی می کردم او را در وجود پدرم ببینم دستهای پهن و پینه بسته و قوی اش که همیشه خدا مشغول کاری بودند، اندام ورزیده  کارگری با چهره تکیده و آفتاب سوخته و سکوت همیشگی راز آلودش که هر از چندی با ترنم ترانه ای سوزناک به زبان مادری شکسته می شد و گریز دایمی اش از سیاست  که حتما می بایست نتیجه تجربه ای تلخ می بود و نیز گریز تعمدی اش از اجتماع - که این یکی را انصافاً به ارث برده ام- وخشمش که بسیار به ندرت اتفاق می افتاد و بی شباهت به انفجار آتشفشان نبود و زندگی سخت و پر مشقتش که هیچگاه باعث شکوه اش نگردید. وعشق بی پایان به فرزندانش که در کارو تلاش بی پایانش متجلی بود، همه اینها چهره یک ژان والژان در دنیای واقعی را برای من به تصویر می کشید.

 با غروب خورشید دوازدهم بهمن ماه هشتادو هشت درست ده سال از غروب خورشید زندگی پدرم گذشت و من اکنون بیش از هرزمان دیگر فقدانش را احساس می کنم. مردی که تمام معاشرانش صداقت، سلامت، و مناعت طبعش را می ستایند و من هنوز بعد از گذشت ده سال در این حسرت دایمی ام که چرا هنگام رفتنش نتوانستم بر بالینش حاضر باشم و این خیلی مرا دلتنگ می کند. کاش آنجا بودم،دستش را می گرفتم و دوباره مثل یک مرد به او قول می دادم که مواظب همه چیز باشم تا دیگر نگران چیزی نباشد و او مثل همیشه با آرامش همیشگی اش مرا دعا می کرد و ...    

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 19:40  توسط علی نوروزی  | 

یک هفته از زلزله ویرانگر هاییتی گذشت اما برای من مقایسه نحوه پوشش خبری این فاجعه گسترده با موارد به مراتب کوچکتر از آن از قبیل طوفان نیو اورلئان و زلزله ازاکای ژاپن یا ایتالیا  مصداق این ضرب المثل قدیمیست که می گوید "دو چیز در این جهان بی صداست یکی مرگ فقرا و دیگری ننگ اغنیا"  البته اصل این مساله که چرا خداوند در کمتر از یک دقیقه هزاران انسان با گناه و بی گناه را نزد خود فرا می خواند هیچگاه برای من حل نشده و احتمالا تا قام قیامت! هم بی پاسخ خواهد ماند اما آیا نمی توان جهانی ساخت فارغ از این همه زشتی و پلشتی که در آن حتی چنین مصایبی هم بازیچه سیاست کثیف می شوند؟ نمونه آن اظهارات سخیف مثلا رییس جمهور ونزوئلاست که در واکنش به اعزام تفنگداران دریایی آمریکا برای برقراری امنیت پس از زلزله در خیابانهای پرتوپرنس اعلام کرده اینها برای تسخیر هاییتی به آنجا رفته اند و زلزله بهانه است! یا اینکه این زلزله کار خود آمریکاییهاو تمرینی برای تخریب ایران است!! سخیف تر اینکه چنین آدم هوچی و بی بنیادی بارها به کشور من پانهاده مورد استقبال رسمی هیات حاکمه قرار گرفته است. واقعا بعضی وقتها نا امیدانه از خودم می پرسم، آیا با وجود چنین موجودات پلیدی جهان ما روزی روی سعادت خواهد دید؟ 

پ.ن: ایضاًو ایضا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 18:15  توسط علی نوروزی  | 

آه چه شام تیره ای، از چه سحر نمی شود

دیو سیاه شب چرا جای دگر نمی شود

سقف سیاه آسمان سوده شده ست از اختران

ماه چه، ماه آهنی، این که قمر نمی شود

وای زدشت ارغوان ریخته خون هر جوان

چشم یکی به ماتم اینهمه تر نمی شود

مادر داغدارمن، طعنه تهنیت شنو

بهر تو طعن و تسلیت، گر چه پسر نمی شود

کودک بینوای من، گریه مکن برای من

گر چه کسی به جای من بر تو پدر نمی شود

باغ زگل تهی شده، بلبل زار را بگو

از چه زبانگ زاغها گوش تو کر نمی شود

ای تو بهار و باغ من، چشم من و چراغ من

بی همگان به سر شود بی تو بسر نمی شود

شعر از: شادروان حمید مصدق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 17:26  توسط علی نوروزی  | 

۱-خُذُوهُ فَغُلُّوهُ، ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ، ...، إِنَّهُ كَانَ لَا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظِيمِ       

 بگیرید و او را در غل کشید، آنگاه میان آتشش اندازید،...، چرا که او به خدای بزرگ نمی گروید.        سوره حاقه آیات ۳۳-۳۰

۲-يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً، فَادْخُلِي فِي عِبَادِي، وَادْخُلِي جَنَّتِي

 ای نفس آرامش یافته، خشنود و خداپسند به سوی پروردگارت بازگرد و در میان بندگان من درآی و در بهشت من داخل شو.  سوره فجر آیات ۳۰-۲۷

 از صبح امروز، تقریباً ناخودآگاه به این آیات می اندیشم، هر دو دسته آیات تاثیر عجیبی روی انسان می گذارد اما به نظر من آیات دسته اول واقعاً کمر شکن است، تاثیر این آیات، به نظر من به دلیل ترس از دوزخ نیست  علت آنست که در این آیات خدا با انسان سخن نمی گوید و عمداً او را ندیده می گیرد. اما در آیات دسته دوم انسان مخاطب خداوند است. راستش اینها را اینجا نوشتم بلکه فکرم آزاد شود.  التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 18:56  توسط علی نوروزی  | 

دیگر حالم به هم می خورد از رفتارهای کلیشه ای و احمقانه که مدام تکرار می کنم و می کنند. به کفر ابلیس هم نمی ارزد این دیانت آقایان که هی اذکار بی محتوا نشخوار می کنند و فکر می کنند خدارا بنده خودشان کرده اند. خفه شدم از تراکم حرفهای نزده و در گلو مانده. بیزارم از این همه چندچهرگی،بیزار از مردمی که مذبوحانه، تلاش می کند با جانماز عاریه کثافت خودش را پاک کند. آنقدر مهوع شده بی شرافتی این روزها، که آرزو می کنم همنشین ابلیس باشم و دمخور این جماعت بیرگ صدرنگ نباشم...  

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 19:55  توسط علی نوروزی  | 

تقویم را ورق می زنم می بینم  درست دوماه از پاییز گذشته است و ناگهان چیزی در قلبم فشرده می شود هنگامیکه به تمام زیبایی های پاییز فکر می کنم که امسال ندیده ام یا نخواسته ام که ببینم.  بی تردید پاییز اوج اجرای سمفونی زیبای طبیعت است جاییکه آهنگ گاه و بیگاه رعد و خش خش برگها همراه با رقص رنگها و نم نم باران، روح را به پرواز درمی آورد. فصل خاطره های قشنگ است و البته ماندگار، خاطره  خداحافظی وکوچ  پرستوها و دلتنگی های کودکانه این فراق، خاطره تماشای پرواز دسته لک لک ها و مرغابیهای مهاجر که انگار هرسال درست از بالای خانه پدری گذر می کنند. فصل سکوت جیر جیرکها و زوزه شبانه باد و ناله درو پنجره های چوبی قدیمی. فصل رخت عوض کردن طبیعت است و باز شدن صندوق لباسها و بوی نفتالین!  پاییز فصل تلنگر است که هان!دارد دیر می شود. فصل پررنگی و بی رنگیست، عریانی و حیرانی، فصل لبخند کشاورزان است هنگامیکه انبان ها بردوش به سوی انبار می روند. فصل شروع شب نشینی ها و شنیدن افسانه های تکراریست از زبان مادر و مادر بزرگ که هربار انگار تازه روایت می شوند. فصل عشق است و آوازهای عاشقانه! اصلاً پاییز عین زندگیست خود زندگیست که از کنار گوش ما آواز خوان می گذرد و طنازی و جلوه گری می کند. زندگی را در یابیم. 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:10  توسط علی نوروزی  | 

چیزهایی هست برای فراموشی و چیزهایی برای یاد آوری!  اینست رمز شادمانگی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:22  توسط علی نوروزی  | 

سالها پیش هنگامیکه نوجوانی ۱۵ساله بودم، هر روز صبح، هنگام رفتن به دبیرستان به ناچار از مقابل تنها درمانگاه دولتی آنزمان شهر، می گذشتم و چه بسا بعضی مواقع، شاهد صحنه هایی نامناسب از مراجعه بیماران به آنجا بودم. اما خاطره یک روز سرد زمستانی، در آن شهر همیشه سرد و بی روح، هیچ گاه از ذهنم محو نخواهد شد هنگامیکه دیدم جمعی زن و مرد روستایی، گریان و پریشان در اطراف یک وانت نیسان قرمز رنگ حلقه زده بودند و شاهد درد کشیدن و شاید جان دادن نوعروسی بودند که قرار بود برای اولین بار مادر شود اما به دلیل زایمان غیر طبیعی و فقر امکانات پزشکی نتوانسته بود کودکش را به دنیا بیاود. او تمام شب را درد کشیده بود و صبح او را با یک وانت نیسان کرایه ای از شصت کیلومتر دورتر از میان جاده های سنگلاخ و پر دست انداز به درمانگاه آورده بودند و تنها دکتر پاکستانی درمانگاه نمی توانست کاری برایش انجام دهد و ناگزیر باید دوباره او را پشت همان نیسان قرمز رنگ به شهر دیگری می بردند که بیمارستان داشته باشد. من برای یک لحظه شاید چهره آن زن جوان رادیدم و از آن پس هنوز نتوانسته ام خاطره اش را ازذهن خارج کنم. آن زن جوان در ذهن من نماد بی عدالتی و ظلم به بخشی از جامعه ایست که همیشه، چوب بی عرضگی و بی لیاقتی مسئولانشان را می خورد. آیا بهتر نبود منابع محدود این مملکت به جای اینکه صرف ادامه جنگی بی حاصل گردد صرف توسعه زیر ساختهای ضروری در کشور می شد.  

پ.ن. هروقت که بدخلق می شوم و دیگر نمی توانم خودم را تحمل کنم و دیگران را هم! می دانم که وقت آن رسیده از تهران خارج شوم و چند روزی به خلوت پناه ببرم. تحمل این شهر دیگر واقعا سخت شده است. ظاهرا حال من شده مثل شخصیت داستان مسخ کافکا که هر روز بدون دلیل مجازات می شد!! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:57  توسط علی نوروزی  | 

سالها پیش که در دل طبیعت و روستا زندگی می کردم باغ گل بسیار زیبایی، درست کنار مزرعه کوچک پدری ما قرار داشت که متعلق به مردی ثروتمند ولی صاحب ذوق بود. البته این باغ گل بخش کوچکی از یک باغ بزرگ بود که انواع و اقسام درختان میوه هم داشت که ما گاهی دزدانه حظی از آنها می بردیم! اما برای من این باغ گل جذابیت خاصی داشت و به نوعی بدان وابسته و علاقمند شده بودم. همیشه چند باغبان پیر در میان درختچه ها و گلهای رنگارنگ در جنب و جوش بودند و انصافاً زیبایی بی نظیری هم می آفریدند از اواخر زمستان این گلستان زیبا با غمزه نرگس ها از خواب بر می خاست و تا شروع فصل سرما رقص رنگها و مغازله پروانه ها و  دلبری پرندگان کوچک در آن ادامه داشت. گاهی که فرصتی می شد درمیان گلها قدم می زدم و هرکدامشان را خریدارانه از تمام جهات می نگریستم و در شیارهای حاشیه گلها دراز می کشیدم و آرزو می کردم بتوانم روزی باغچه ای به همین زیبایی بدست خودم ایجاد کنم و این داستان چند سال ادامه داشت هنوز بوی گلهای رنگارنگ، در خاطره من باقیمانده است...

 اما از آنجا که انگار قرار نیست دلخوشی های این جهانی ما پایدار باشد دست تقدیر از آستین زیاده خواهی و طمعکار ی انسان بیرون آمد.  همه آن باغ زیبا به کسانی فروخته شد که فقط پول و در آمد بیشتر انگیزه حیاتشان بود و بس. و دیگر گلهای زیبا نمی توانست روح طماعشان را ارضا کند و من شاهد این بودم که در یک روز سرد زمستانی آن گلهای قشنگ در حالی که همه در خواب بودند با گاواهن، گردن زده شدند وباغ رویاهای من در زیر خاک مدفون گردید. درختان هم که بزرگتر و قوی تر بودند با کمک زنجیر و تراکتورهای نیرومند از ریشه در آمدند. انگار نه انگار که روزی اینجا میعادگاه پروانه ها و چلچله ها بوده است. از آن پس زمین، تیره پوشید و دیگر "نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان" اعتراف می کنم که این یک تراژدی واقعی از دوران کودکی و نوجوانی من بوده است و این پرسش همیشگی بی پاسخ برایم باقی مانده که: چگونه انسانهایی راضی می شوند گلستانی را برای پول و قدرت بیشتر، شخم بزنند و نابود کنند.

 اما بعدها که از روستا و طبیعت لطیفش فاصله گرفتم و در این شهر تیره، گرفتار قیر و سیمان و آهن شدم، هر روز شاهد این هستم که گلستانها و بوستانهایی پژمرده و ویران می شود. گلستانهایی از جنس احساسات و عواطف پاک انسانی و بوستانهایی از قماش  اصالت و شرافت و ایمان و مردانگی، هر روز، هزاران گل لبخند بر چهره کودکان سرزمین من می پژمرد و بی روح می شود و هزارا ن باغ آرزو با آه سوزناک جوانان میهنم می سوزد و خاکستر می شود، من در این سالها، دوبارشاهد حمله به گلستان کوی دانشگاه بوده ام و پس از آن شاهد مهاجرت هر روزه چکاوکها از گلستان میهنم. من شاهد غلبه نفیر گلوله ها برآواز قناریها و نیز نظاره گر قهقه جغدان و ناله بلبلان بوده ام. من شاهد ایمانها و عشقهایی بوده ام که به تاراج رفته اند. آنقدر در این سالها پژمردگی و اندوه دیده ام که دیگر فراموش کرده بودم روزگاری آرزوی ساختن باغچه ای زیبا و رنگارنگ در سر داشته ام. اما من امروز در میان خاکستر خاطرات و آرزو های سوخته ام با آن امید زنده ام که روزی در میان گلستانی که جوانان میهنم ساخته اند، در حالی که از عطر گلها سرمست شده ام آخرین نفسهایم را همنوا با چلچله ها فریاد کنم" برای سرودن ترانه آزادی میهنم"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:1  توسط علی نوروزی  | 

امشب، شب شهادت امیرالمومنین است. شاید تاکنون صدها مرتبه به لحظه ای که حضرت، ضربه شمشیر را بر فرق خویش احساس کرده، اندیشیده ام و انگار هربار فریاد" فزت ورب الکعبه اش" را شنیده ام. من نمی دانم  فریاد علی(ع) در آن لحظه از شوق وصل خداوند بود یا فصل بندگانش که اینچنین مشتاقانه مرگ را پذیرا گردید و درک نمی کنم که چرا این مرد، اینقدر بی قرار بود برا ی کشته شدن! 

 این روزها که ایام سر به گریبانی امثال منست، بارها به حالات و احوالات کسانی، در لحظات خاصی از عمرشان اندیشیده ام، لحظه سربازان بی نام و نشانی که سوزش گلوله را ـ ولو هرچند کوتاه ـ در سینه هاشان احساس کرده اند، لحظه مادرانی که خبرمرگ فرزند شنیده اند یا لحظه دوستانی که ازخیانت عزیزانشان آگاه شده اند، لحظه مردان و زنان بزرگی که اسیر نامردمان شده اند و کنجکاوم بدانم هریک از ایشان در آن لحظات به چه می اندیشیده اند. شاید هنگامی هم که حسین(ع) خطاب به دیو سیرتان فریاد می زد" اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید" همان احساس پدرش را داشته است.  این روزها و شبها مشحون از این لحظات به ظاهر تلخ است. از این افکار پیچاپیچ در هم می پیچم و تمام تنم درد می شود. دردهایی که بر پیکرم سنگینی می کند و احساس می کنم همه جای تنم زخمی شده است  زخمهایی که  زخمه بر روحم می زنند. گوشها و چشمهایم را می بندم تا شاید دیگر چیزی نشنوم و نبینم اما هنوز انگار این فریادهای علیست که بالاتر همه نواها و آواها در درونم پژواک می کند. شاید چاه تاریک دیگر پر شده است و تاب نگهداری ناله های مولا راندارد. این روزها انگار علی(ع) از درد فریاد می کشد باز انگار این علیست که در کوچه ها، سراسیمه می رود و بغض آلود فریاد می کند که،" اگر مردان مسلمان از شنیدن خبر اهانت به یک زن نامسلمان بمیرند نباید سرزنش بشوند "و من آتش می گیرم و خودم را سرزنش می کنم، چرا که بسیار اخبار از نامردیها و مظالم به خواهران و برادران ایمانی شنیده ام و هنوز زنده ام. اکنون از اینکه مرا علی نام نهاده اند شرمگینم! ای کاش!پیام علی(ع) را نشنیده بودم، شاید این روزها و شبها رنج کمتری می کشیدم. امشب، شب رهایی علی(ع) و گرفتاری منست در هزارتوی افکار ویرانگر و هجوم سوالات بی پاسخ.

پ.ن دیگر بدنبال هیچ ایمانی نیستم اگر برایم آرامش بیاورد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:15  توسط علی نوروزی  | 

مدت زمان زیادی این مثنوی تاخیر شد. از تمام دوستانیکه در این مدت جویای حال من بودند سپاسگزاری می نمایم. این انتخابات جدای از نتیجه اش پیامدهای زیادی به همراه داشت و در فرآیند آن سوتفاهمات زیادی برای بخش اعظمی از ملت و دولتمردان رفع گردید. افسانه صداقت و ولایت مداری احمدی نژاد از جمله داستان سرایی هایی بود که به ضرب و زور تبلیغات ناشیانه برای بسیاری باورپذیر شده بود، لکن با زشت کاریها و رفتارهای متکبرانه وی، طومار این توهم از هم دریده شد. و آنچه ملت اکنون از وی مشاهده می کند چهره ای بی نقاب است که در واقع تصویر توهمات و اندیشه های خودشان است چرا که:" خداوند سرنوشت هیچ قوم و ملتی راعوض نمی کند مگر اینکه خودشان بخواهند".  افسانه کاریزمای موسوی و خاتمی هم به تاریخ سپرده شد چه آنها که به رسالت تاریخی خود در زمان مناسب عمل نمی کنند قطعا در پیشگاه  ملت و تاریخ پاسخگو خواهند بود. سوتفاهم قدرت و شکست ناپذیری  هاشمی ازجمله توهماتی بود که در این عرصه متزلزل شد و اکنون هاشمی می تواند با فراغت بیشتر، تکمله ای بر کتاب خاطراتش بنویسد و در آن اسرار مگو را باز گوید. "جمهوری اسلامی" نیز از جمله رویاهای مردمان این سرزمین بود که ظاهرا پرونده اش به بایگانی سپرده خواهد شد، چرا که وقتی اراده رییس جمهور در طول اراده خدا قرار بگیرد! مگر می توان از جمهوریت سخن گفت؟ در هر حال چه در این انتخابات تقلب شده باشد و چه انتخابات سالم بوده باشد، ما مواجه با این خواهیم بود که اصل جمهوریت در این کشور به محاق برود چرا که احمدی نژاد تا این پایه نشان داده که اعتقاد چندانی به رفتارهای دموکراتیک ندارد. و به عبارت دیگر ما  درحال تجربه کردن یک عقبگرد تاریخی دیگریم. بسیاری سو تفاهمات و پندارهای دیگر هم در محک تجربه قرار گرفت که از آن می گذرم.

در زندگی هر انسانی شاید، لحظاتی است که وی نه آرزوی مرگ که آرزوی نیستی می کندو من این روزها گاهی چنین احساسی داشته ام. اما در این میانه، من و هم نسلانم، هر روز سرگشته تر از دیروزیم، انگار همین دیروز بود که در قامت پسرکی دوازده ساله با شوق وصف ناپذیر در پایگاهی روستایی، در حال آموختن فنون جنگاوری و دفاع از میهن و عقایدم بودم، عقایدی که به زعم من، روزی بر تمام جهان حکمفرما می گردید و بنیاد ظلم و تبعیض را ریشه کن می نمود و پرچم توحید و عدالت را در جهان بر می افراشت. در رویاهای من، مردان و زنانی بزرگ، با صورت زمینی و سیرت آسمانی جای داشتند که می توانستند الگوی عینی یک جامعه آرمانی و الهی را به تمام جهان ارایه دهند. ما به عشق آنها بزرگ شدیم، درس خواندیم و مبارزه کردیم. اما تلخکامی آنجاست که بعد از سالها انسان از درون گسیخته شود و مجبور باشد که بخشی از وجودش را از دست بدهد شاید که رنج کمتری ببرد. این روزها خونها، آبروها و اشکهای زیادی ریخته شده و غرورها و قلبهایی شکسته شده، دایماً اخبار ناخوشایندی از همه جا به گوش می رسد و من اکنون یقین دارم که دیگر یک انقلابی - از هیچ نوعی -نیستم،  هر چند که دوست می دارم هنوز با نغمه های شیرین اوایل انقلاب به خواب بروم و با ضرب آهنگشان از خواب برخیزم، اما من امروز صرفا، زخمی و دردی بر پیکر این جامعه هستم و می خواهم این روزها با مادران و پدران داغدار، همنوا شده، اندوه را فریاد کنم و با تصور ناله های یاران دربند، بگریم. یقیناً ستمگران، مستوجب نفرین الهی اند که اگر چنین نبود، دستشان به خون آغشته نمی شد. اما من، تنها نگران آن روزی هستم که از نحوست این نفرین ناخواسته، مجبور باشم، یاد خدا را درپشت درهای بسته یا سردابه ها و دخمه ها به جای آورم. در پایان می خواهم این کلام را از سفیر رحمت الهی فریاد کنم که: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.       

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 19:23  توسط علی نوروزی  | 

قبل از بیان هر مطلبی باید اعتراف کنم که، تا ساعت ده و ربع  دیشب علی رغم تمام انتقادات و تعریضاتی که به سیاستهای عجولانه و بعضاً نابخردانه محمود احمدی نژاد داشته ام، هنوز در اعماق قلبم او را دوست داشتم چرا که می پنداشتم، وی اگر چه توانمند و با تدبیر نیست، اما مهربان و دلسوز است و تلاش وی در جهت کاهش فاصله های اجتماعی و التیام زخمهای چندین ساله محرومین - با هر انگیزه ای- قابل تقدیر است اما آنچه در شوی تبلیغاتی وی در شب گذشته نمایش داده شد، خط بطلانی بر پندارهای من کشید، چرا که من هر گز نتوانسته ام، سو استفاده از اشکهای بیوه زنان و کودکان معصوم را برای کسب  قدرت بپذیرم.  راستش را بخواهید تصور نمی کردم احمدی نژاد راضی شود که برای کسب چند رای کرامت هموطنان ما چنین زیر سوال برود و اشکهای معصومانه آن دختر شهید چنین بازیچه سیاست گردد. این نمایش، اوج شناعت ماکیاولیسم سیاسی بود. وقتی این رفتار ها را با رفتار پیشوایان مذهبی ـ که اینان مدعی ییروی از آنانند ـ مقایسه می کنم که مخفیانه و بدون ادعا سعی در اکرام ایتام و محرومان جامعه داشته اند، حقیقتاْ ازاینکه در چنین ساختار فاسدی مجبورم رای بدهم احساس شرمساری می کنم.  و در شگفتم که واقعاْ این چگونه انحطاطیست که گریبانگیر مردمان ما شده است که در آن هر نوع هدفی هر گونه وسیله ای را توجیه می کند.

 اگر وظیفه حکومت صرفاً رفع حوایج اولیه از طریق بنگاههای خیریه و پرداختن هدایای نقدی و ... بود، چه بسا امثال محمدرضای پهلوی بهتر می توانست با تکیه بر پول باد آورده نفت این مهم را به انجام برساند و نیازی به این انقلاب خونین و اینهمه مرارت نبود آیا سزاوار است که پس از گذشت سی سال از انقلابی که داعیه ارزشمداری و اخلاق دارد ما شاهد این رفتارها باشیم و برای رسیدن به اهداف پست سیاسی، چوب حراج بر شرافت و کرامت انسانها بزنیم و برا ی انجام وظایفمان، بر شهروندان منت بگذاریم و بدتر آنکه انتظار داشته باشیم مورد تایید مجدد قرار بگیریم. ظاهراً حال و روز بقیه مدعیان نیز بهتر از این نیست متاسفانه در بازار سیاست این سرزمین همه گندم نمای جو فروشند.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:53  توسط علی نوروزی  | 

سخنان محمود دولت آبادی در نقد انقلاب فرهنگی و شنیدن ضجه هایش پس از سالها، خیلی دور از انتظار نبود اما واقعاْ برای من شنیدن این حرفها از دکتر سروش دور از انتظار بود.  محمود دولت آبادی را از نوجوانی شناخته ام و از آنجا که روستا زاده ام و داستانهایش حال و هوای روستا دارد، بسیار با وی هم ذات پنداری کرده و می کنم و اعتقاد دارم که وی، ناب ترین و واقعی ترین ودر عین حال، تلخ ترین تصویر از روستا را در چند دهه گذشته از روستا های ایران ارایه داده است. به نظر من پیرمرد حق دارد از معادلات وتعاملات پشت پرده سیاست و قدرت در ایران بی خبر باشد چنانکه اگر خو شبین باشیم در این عرصه کلاه گشادی هم سر دکتر سروش رفته است، اما اینکه ناله ای توسط یک دانشمند و فیلسوف چنین پرخاشگرانه پاسخ داده شود، واقعا عجیب است. ظاهراْ دکتر سروش به تلافی رنجهای چند ساله اخیر قصد کرده همه را بنوازد و شاید غافل از اینست که سروش و ادبیاتش اگر دلنشین است بواسطه "مدارا و مدیریت" است.

 نکته اینکه سروش اگر چه استاد است اما در این شیوه جدید که در پیش گرفته، لازم است ابتدا نزد شریعتمداری و حسینیان شاگردی کند.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:18  توسط علی نوروزی  | 

  همه چیز وقتی آغاز می شود که هنگام برخاستن از خواب احساس سنگینی و بیزاری کنی اما چاره ای جز بیداری نداشته باشی چرا که مواجب بگیری و ناچار که حضورت را ثبت کنی و هر روز با پای خودت به زندان بروی و مجبور باشی اراده و اندیشه ات را به حراج بگذاری وکارهایی را که دوست داری عقب بیاندازی تا کارهایی را که دیگران دوست دارند انجام بدهی و هنگام رفتن به محل اسارت، حضور پسرک دستفروش و پیرزن گدا و کارگرهای کنار میدان با نگاههای منتظر، هیچکدام احساسی در تو بر نیانگیزد و وقتی که ناچار باشی رگه های معصومیت را در عمق چهره بزک شده دخترکان خردسال  جستجو کنی و چیزی نیابی. در طی روز به کسانی که دوستشان نداری لبخند بزنی و خزعبلات دیگران در خصوص عقایدشان و سر گرمی هایشان را بشنوی و مدام مجبور باشی عین دلقکها بخندی حال آنکه درونت در تهوع باشد، هنگام ظهر عبادتی بی لذت را که تکلیف شده در میان جماعتی نشخوار  کنی و از سر عادت، غذایی را که خودت انتخاب نکرده ای بخوری و سر میز غذا با کسانی که دوست نداری همسفره بشوی و با شنیدن چیزهایی که دوست نداری سر تکان بدهی و لبخند بزنی مبادا بی ادبی کرده باشی!  وقتت را با مرور گذشته و سنبه زدن به دیوارهای ذهنت تلف کنی و به ناچار به تلفنهایی که دوست نداری پاسخ بدهی و مدام پیامک هایی را که خارج از اراده ات بر تو تحمیل می شود را  پاک کنی و دفترچه  آرزوها ی از دست رفته را ورق بزنی و آنوقت آرزوهای کودکیت را بیاد آوری و غمگینانه و دیوانه وار بخندی و هیچ چیز شادت نکند حتی لبخند کودکی در آغوش مادر که تازه نیشدندانی در آورده و تو را می نگرد و  به تودهن کجی می کند. و وقتی که مجبور باشی طبیعت را در مستندهای تلویزیونی پایان شب جستجو کنی و نیابی و هنگام  رفتن به رختخواب از آنچه که در طی روز گفته ای و شنیده ای و خوانده ای و اندیشیده ای بیزار باشی و آرزو کنی که دیگر صبحی نباشد...

 با این اوصاف مطمئن می شوی که از نگاه دیگران افسرده ای و طبیب لازم! و باید که به تنهایی خودت پناه ببری و تو  که قبلا طبیب و تنهایی را هم امتحان کرده ای و نتیجه نگرفته ای، مجبوری که با خودت جمله همیشگی ات را تکرار کنی که، "این  نیز بگذرد" و با این امید بخوابی که وقتی بیدار می شوی اوضاع جور دیگری باشد و تو جور دیگری باشی و ...

پ.ن ۱ با پوزش خواهی از دوستانی که کامنت گذاشته بودند، پست قبلی حذف شد چون مطلب بی ارزشی بود 

پ.ن ۲ اگر موسوی همینطور پیش برود شاید مجبورباشم  برای آخرین بار تجدید نظر کنم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 21:28  توسط علی نوروزی  |