هیچ چیز نمی تواند به اندازه حرارت خورشید در یک روز گرم تابستان آرامش بخش باشدهنگامی که روی درختان بلند کاج به دنبال لانه قمری ها بگردی و وقتی خسته شدی از درختان انگور و انجیر با دست خودت میوه بچینی و با آب قنات کنار آبادی بشوری و بخوری. بعد تنی به آب بزنی و جلوی آفتاب روی چمن ها دراز بکشی تا لباسهایت خشک شود کمی هم صدای قورباغه ها را درآوری و برای جوجه کبوتر هایت چند تا سنجاقک شکار کنی! وقتی خوب گرسنه شدی از مزرعه همسایه بدون اجازه خربزه بچینی و بخوری . بعدش سری به خانه درختی ات بزنی و کفپوش آن را با شاخه های تازه عوض کنی و چرتی در آن بزنی. هنگام غروب وقتی به خانه بر می گردی از بوی نان تازه سر مست شوی و شب زیر نور چراغ فانوس عکس خورشید را نقاشی کنی تا خوابت ببرد. و تمام شب خواب ببینی که همراه با جوجه کبوترهایت پرواز می کنی. تا صبح روز بعد که با صدای مرغ و خروسها بیدار شوی و به تماشای دانه برچیدن آنها در حیاط خانه بنشینی. ...
خدایا نمی دانم چرا وقتی بزرگ می شویم همه چیز ممنوع می شود حتی دیدن خواب کبوترهای در حال پرواز.
