اين روزها زياد به گذشته فكر مي كنم همانطور كه در گذشته خيلي زياد به اين روزهاي نيامده مي انديشيدم! انگار به نفرين آوارگي دچار شده باشم البته آوارگي در زمان!
مدام اين شعر را كه شاعرش هنوز براي من ناشناس مانده از ذهنم مي گذرانم.
امرز فرداييست كه ديروز نگرانش بوديم
زندگي زيباتر از آنست كه به خصومت بگذرد
و قلبها گرامي تر از آنند كه بشكنند
دستت را به من بده تا با هم دوست باشيم
فردا خواهد آمد حتي اگر ما نباشيم
آنچه را كه بدست آمده با خنده پايدار نخواهد ماند
و آنچه كه از دست رفته با گريه باز نخواهد گشت
هميشه منتظر غير منتظره ها باش!!
خوب كه فكر ميكنم، مي بينم دیگر از آرزوهای بزرگ دوران کودکی و از قهرمانان دوران نوجوانی، خبری نیست دیگر از شوریدگي و شيدايي جواني هم خبري نيست. بماند که ما فی الواقع، جوانی هم ندیده ایم به قول مرحوم معیری.
من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
از جام عافیت می نابی نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ا م
حال عجيبيست حال اين روزها! ديدن حال مردم اين روزها مشكل است. مردمي كه اسير بهانه هاي خودشان شده اند و ديگر انگار بهانه اي براي زيستن ندارند! به قول مرحوم مشيري:
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو در مرگ انسانيت است
گاهی ازشنیدن صدای يك شیپور کنار گوشهايم ناتوانم و گاهی دلم برای شنیدن یک صدای ضعیف سازي که به دست نوازنده اي متهم! در میان کوچه نواخته می شود غنج می رود.
گاهی احساس مي کنم نمی توانم نفس بکشم و گاهی فكر مي كنم، هوای تمام جهان هم گنجایش ريه هاي خسته ام را ندارند.
گاهی از دیدن خورشید گریزان و گاهی براي يافتن شعله شمعي سرگردان.
گاهي...
كاش مي شد از اسارت زمان و مكان، آزاد شد. شايد بايد رفت، بي دغدغه مقصد و توشه و بي هيچ انديشه. شاید این روزهاي آينده جور دیگری باشد. آري! بايد حركت كرد و رفت.باز بايد با سهراب همنوا شد:
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند
شاید...