تبليغاتX
سرمایه دل

اين روزها با یاد و خاطره دو عزیزی عجین شده است که نسل قبل از ما با آنها محشور بوده اند اما به دلیل عمق تاثیری که در جامعه ما داشته اند، هم نسلان من هم، از افکار و اعمالشان متاثر شده اند.

 بیست و نهم خرداد سالروز عروج معلم بزرگ انقلابي دکتر علی شریعتی بود و سی و یکم خرداد ماه سالروز شهادت پاسدار ارزشهای انسانی دکتر مصطفی چمران. دو عزیزی که من همیشه روح بزرگ و اندیشه های والایشان را ستوده ام. این دو بزرگوار آنقدربرای من محترمند که اگر اندیشه اي مخالفشان هم داشته ام، از ارادتم به آنها ذره اي كاسته نشده است. در خصوص این دو بزرگوار حرفهای زیادی گفته شده، اما به نظر من یک جنبه از شخصیت آن دو، مظلوم و مغفول مانده است و ان جنبه عرفانی و انسانی این دو والا مقام است که در نجوا ها و مناجاتشان با خدا تبلور یافته است. 

 از آنجا كه خداوند تاب دوري بندگان خوب خودش را ندارد، آنها را خيلي زود از ميان ما برد تا همنشين محفل انسش باشند. درود بي پايان خدا بر تمام مجاهدان راه حقيقت. 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 11:48  توسط علی نوروزی  | 

 اين روزها زياد به گذشته فكر مي كنم همانطور كه در گذشته خيلي زياد به اين روزهاي نيامده مي انديشيدم! انگار به نفرين آوارگي دچار شده باشم البته آوارگي در زمان!

مدام اين شعر را كه شاعرش هنوز براي من ناشناس مانده از ذهنم مي گذرانم. 

امرز فرداييست كه ديروز نگرانش بوديم

زندگي زيباتر از آنست كه به خصومت بگذرد

و قلبها گرامي تر از آنند كه بشكنند

دستت را به من بده تا با هم دوست باشيم

فردا خواهد آمد حتي اگر ما نباشيم

آنچه را كه بدست آمده با خنده پايدار نخواهد ماند

و آنچه كه از دست رفته با گريه باز نخواهد گشت

هميشه منتظر غير منتظره ها باش!!

خوب كه فكر ميكنم، مي بينم دیگر از آرزوهای بزرگ دوران کودکی و از قهرمانان دوران نوجوانی، خبری نیست دیگر از شوریدگي و شيدايي جواني هم خبري نيست. بماند که ما فی الواقع، جوانی هم ندیده ایم به قول مرحوم معیری.

من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش

 از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

از جام عافیت می نابی نخورده ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام

 موی سپید را فلکم رایگان نداد

 این رشته را به نقد جوانی خریده ا م

 حال عجيبيست حال اين روزها!  ديدن حال مردم اين روزها مشكل است. مردمي كه اسير بهانه هاي خودشان شده اند و ديگر انگار بهانه اي براي زيستن ندارند! به قول مرحوم مشيري:

در كويري سوت و كور

در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور

 صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو در مرگ انسانيت است

گاهی ازشنیدن صدای يك شیپور کنار گوشهايم ناتوانم و گاهی دلم برای شنیدن یک صدای ضعیف سازي که به دست نوازنده اي متهم! در میان کوچه نواخته می شود غنج می رود.

گاهی احساس مي کنم نمی توانم نفس بکشم و گاهی فكر مي كنم، هوای تمام جهان هم گنجایش ريه هاي خسته ام را ندارند.

گاهی از دیدن خورشید گریزان و گاهی براي يافتن شعله شمعي سرگردان.

گاهي...

كاش مي شد از اسارت زمان و مكان، آزاد شد. شايد بايد رفت، بي دغدغه مقصد و توشه و بي هيچ انديشه. شاید این روزهاي آينده جور دیگری باشد. آري! بايد حركت كرد و رفت.باز بايد با سهراب همنوا شد:

بايد امشب بروم

بايد امشب چمداني كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست 

رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند

شاید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:31  توسط علی نوروزی  | 

دوستی به من پیشنهاد  کرد که، به مناسبت روز جهانی محیط زیست مطلبی در مورد طبيعت و محیط زیست بنویسم و من همانجا به خودم قول دادم که در اولین فرصت این کار را بکنم ولو با تاخیر، شايد اداي ديني كرده باشم به طبيعت مظلوم و فراموش شده ديارم و معصوميت از دست رفته كودكي خودم.

براي من که دوران کودکیم عجین با طبیعت بوده و بيشتر خاطراتم رنگ سبز دارد، اين روزهانوشتن از طبیعت کار ساده ای نیست. چه روزها و شبها که در میان علفها خوابیده ام و چه بسيار نجواها که با طبيعت داشته ام. انگار همین دیروز بود که برای یافتن جواب يك سوال، سفري ماجراجویانه را برای رسیدن به دریا آغاز کردم. معلم در كلاس جغرافي گفته بود كه، رودخانه ها به دريا مي ريزند، كسي هم انگار گفته بود خانه ما خيلي از دريا دور نيست، راستش را بخواهید من هنوز دریا را ندیده بودم به نظرم می رسید وقتی آب رودخانه کوچک محلمان، که ما تابستانهادر آن آبتنی می کردیم به دریا می ریزد، باید خیلی جالب باشد. من سرچشمه را دیده بودم، چشمه جوشانی که از کنار مزار امامزاده ای غریب در میان دره ای نه چندان عميق در نزديكي خانه مان می جوشید و کم کم از اطراف دره چشمه های کوچک دیگری بدان می پیوستندو آرام آرام به سوی مکانی که در خیال من دریا بود، می سریدند. اطراف رودخانه كوچك، كه ما "كال" مي ناميديمش، پر بود از نی ها و علفهای بلند که انگار مامور شده بودند برای حفاظت آب رودخانه. که امانتی بود برا ی دریا. هنوز منظره جنب و جوش لاک پشتها و بلدرچینها را در خاطر دارم درختهای بید وحشی که گله به گله میزبان تن خسته زارعان اطراف رود بودند. باید خیلی مواظب می بودی که مبادا پایت را بر لانه پرنده ای نگذاری یا بچه لاک پشتی را لگد نکنی،  چقدر گوارا بود آب، وقتی از شدت عطش در کنار چشمه دراز مي كشيديم و بدون استفاده از هر نوع ظرف و بي رعایت هر گونه تشریفاتی! لبها را بر صورت قشنگ چشمه مي گذاشتيم و يك نفس آنقدر مي نوشيديم که دل درد مي گرفتيم، و بعد یک نفس عمیق و نيم غلتي روی علفهاي كنار چشمه. آخ!مثل تمام مار ها و پرنده ها و لاك پشتها، انگار كه با تمام طبيعت يكي شده اي.

سفر من در آن روز گرم اواخر بهار از مبدا چشمه آغاز شد با توشه اي شامل يك تكه نان و كمي ماست چكيده خشك شده كه هر دو محصول دستان پرتلاش مادرم بود. كنجكاوانه  تمام طول مسير را مي كاويدم و هر چه بيشتر مي جستم بيشتر مي يافتم سنجاقكهاي رنگارنگ و پروانه هاي قشنگ، پرستو هاي هميشه سرگردان و لاك پشتهاي تنبل كه مرا به ياد "شلمان" رفيق "بامزي" مي انداختند. چند تا مار هم ديدم كه البته نترسيدم !! چند تايي هم تور ماهي گيري كه بچه ها برا ي صيد ماهي در مسيرآب گذاشته بودند كه البته من در آنها ماهي نديدم. حدود ظهر ناهارم را خوردم و به سفر اكتشافي ام ادامه دادم. راستي! از درختچه هاي آلوي وحشي با آلوچه هاي ترش و تمشكهاي وحشي حاشيه رود هم بگويم كه چقدر به نظر من آن روز خوشمزه بودند! از سه تا رو ستا گذشتم و چه پايان غم انگيزي داشت اين سفر پر ماجرا وقتي كه از دور، چند تا سگ ولگرد را مشاهده كردم. راستش فكر اين يكي را نكرده بودم. من اصولا با سگها ميانه خوبي ندارم و هنوز يادگاري يكيشان را روي بازوي دست چپم دارم!! لذا بي هيچ گونه ترديدي! عمليات اكتشاف را ناتمام گذاشتم و به خانه برگشتم وقتي به خانه رسيدم نزديك غروب بود و ده در جنب و جوش خاص پايان روز بود.

سالها بعد كه من در همان روزها به قصد ياد آوري آن سفر تاريخي به سرچشمه رفتم هيچ خبري از آن چشمه و چكاوك هاو سنجاقكها و باقي دوستانش نبود. چشمه خشك  شده بود و تمام حريم رودخانه سرتاسر به زير كشت رفته بود و فقط به اندازه آبراهي براي طغيان احتمالي زمستان، باقي مانده بود. از درختچه هاي آلوي جنگلي و تمشكهاي وحشي خبري نبود، جا به جا مي شد از آثار باقيمانده ريشه ها و كنده ها به حضور بلند بيد هاي وحشي در گذشته اي نه چندان دور پي برد. درختان جنگلي نزديك سرچشمه هم، تقريبا خشكيده بودند، در فاصله نزديك از سرچشمه، چاههاي آب براي آبياري شاليزار حفر كرده بودند و جان چشمه را كشيده بودند. من، مات و مبهوت در جستجوي رويايي از دست رفته، در مسير سابق حركت كردم، در طول مسير در بستر قديم رودخانه، چاه هاي بتني حفر شده بود و صداي گوشخراش موتور هاي ديزلي كه شيره جان زمين را مي مكيدند، انگارمرثيه مرگ چشمه را فرياد مي نمودند.

من هنوز در حسرت آن سفر ناتمام مانده ام، با اندوهي بي پايان براي از دست رفتن تمام خاطرات پاك دوران كودكيم. در ميان شهري نقاشي شده با رنگهاي سياه و تيره و با ديوارهايي بلند كه زندان روح من شده اند و مردمي كه چشمه هاي احساس وعاطفه در وجودشان در حال خشكيدن است.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:8  توسط علی نوروزی  | 

در صحبت قبلم در خصوص جراحی فرهنگی در ایران اشاراتی بدانچه که ناهنجاری های فرهنگی نامیده می شود داشتم،  البته باید تاکید کنم آنچه من در این مختصر بدان می پردازم صرفا مقایسه ایست میان آنچه هست و آنچه باید باشد از دیدگاه خودم.  اینجانب نه سواد جامعه شناسی دارم ونه ادعای آنرا و این نظرات نيز بر اساس یک روش تحقیقی و متدولوژي علمی حاصل نشده است و تا حدود زیادی متاثر از تجربیات شخصی من است در این مبحث می خواهم به مقوله کار بپردازم. نگارنده از آنجا که دهقان زاده بوده و با مفهوم و مقوله کار از سنین پايين آشنایی دارم، متاسفانه شاهد این هستم که مردان و زنان ما در بسیاری از موارد آنگونه که شایسته است به انجام وظایف محوله نمی پردازند و به اصطلاح از کارشان می دزدند. و همواره این سوال برای من مطرح بوده كه، ايرانيان که در بیابانها با امکانات ابتدایی قنوات طویل و عمیق حفر می کرده اند و باغهایی زیبا در دل کویر احداث می نموده اند چگونه به ملتی تبدیل شده اند که در بسیار از منازل آن حتی یگ گل هم پرورش داده نمی شود.

  از سویی با یک نگاه گذرا در می یابیم که ادبیات ملی و میراث فرهنگی ما سرشار از مضامين و مفاهيميست که در آنها از کار و آفرینش تمجید شده و بیکاری و بیعاری سرزنش گردیده است، این مهم در بسیاری از اشعار شعرا، کتيبه ها و ضرب المثلها نمود روشنی دارد. و از سوی دیگر شاهد بهره وری نامناسب نیروی کار و تولیدات نامناسب در کشور می باشیم، من بسیاری کارفرمایان را دیده ام که برای انجام امورشان  اتباع بیگانه را استخدام نموده و به هموطنان خود اعتماد نمی کنند، هرچند بخش مهمی ازاین گرایش می تواند ناشی از نگاه سودجویی و بهره کشی باشد اما در یک نگاه دقیقتر متاسفانه مشاهده می شود که دلایل بیشتر و مهمتري در این امر مداخله دارند که عدم اهتمام جدی جوانان ایرانی به کار صادقانه و نداشتن تعهدات حرفه اي از آن جمله است متاسفانه در جامعه ما تقلب و كم كاري در بسياري موارد به نوعي مورد تشويق قرار ميگيرد. جالب اينكه بسیاری از مادران ايراني  هنگام دعای فرزندان، برایشان آرزوی ثروت بی زحمت می کنند! و بسیاری از خانواده ها راههای فرار از مسولیت اجتماعي را به فرزندان خود آموزش می دهند. يقينا ريشه كم كاري ايرانيان در فرهنگ ايراني نهفته است. بهره وری نیروی کار در ایران بسیار پایین بوده و افراد توجه زیادی به توسعه مهارتها و یا بهبود عملکردشان ندارند. وقتی عامل فرهنگ در کنار عواملی چون کمی دستمزد و یا پرداخت های ناعادلانه  قرار می گیرد، مساله شکل فاجعه به خود می گیرد. ايرانيان امروز به صورت بي سابقه اي متوقع شده اند آنان مايلند با كمترين زحمت بيشترين سود و منفعت را كسب نمايند و از آنجا كه ارزشهاي اخلاقي و اجتماعي كمرنگ شده است، مساله قاچاق مواد مخدر، دزدي، خيانت در امانت، بهره كشي از كودكان و افراد طبقات ضعيف جامعه و فحشا به شكل وحشتناكي گسترش يافته است. من ديده ام مديراني كه سالها خدمت صادقانه نموده اند و از موقعيت شغلي خود سو استفاده ننموده اند، از نگاه كوته فكران متهم به بي عرضگي و ناتواني شده اند و چه بسا افرادي كه خون دل بينوايان جامعه را مي مكند، حرمت اجتماعي يافته اند.

نكته مهم اينكه منظور من در اين گفتار، افرادي كه به دلايل عديده اقتصادي و اجتماعي فاقد فرصت براي كار كردن  مي باشند، نيست و نيزمن منكر ابن نيستم كه كارگران جامعه در زير فشار كمرشكن هزينه هاي زندگي و نابرابريهاي اجتماعي قرار دارند. قصد من صرفا توجه به اين مساله است كه همه اين عوامل توجيهي براي هرچه بيشتر كار نكردن و گريز از مسوليتهاي اجتماعي شده است. نمونه افراد بي مسوليت در ميان معلمان، كارگران، روحانيون و اساتيد دانشگاهي، مديران، پزشكان و تمام افرادي كه به نوعي از كديمين و عرق جبين يا نيروي اندیشه، امرار معاش مي نمايند، وجود دارد و هر روزه بر تعدادشان افزوده مي گردد. نكته ديگر اينكه من قوياً موافق كار كردن و دادن مسووليت در سنين پايين مي باشم چراكه مقوله كار، مانند آموزش خواندن و نوشتن و آداب اجتماعي از موارديست كه ضرورت دارد از كودكي بدان پرداخته شود. لكن نبايد بهانه اي براي سو استفاده و بهره كشي از اطفال شود و اين مهم بايد با نظارت خانواده ها و با اهداف مشخص وبرنامه ريزي شده صورت پذيرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:17  توسط علی نوروزی  | 

امروز دوم خرداد است روزی که برای بسیاری از همسالان من پرخاطره است. یازده سال پیش در چنین روزی من شاهد غلیان احساسات مردمی بودم که سراسيمه درخروش بودند، و انگار که اسرافیل در صور دمیده باشد فوج فوج، مسحور و مخمور به حرکت در آمده بودند. به اعتقاد من آنها  بدرستی نمی دانستند که به کجا میروند و از چه گریزانند. در آن ایام من به کسانی که وعده تولد موسی را می دانند می گفتم که نوزادی نارس به دنیا آمده که بزودی تلف خواهد شد و چه عجیب است حال این مملکت که همه چیز در آن نارس است سرزمین عشقها و کینه هاي نارس، انقلابات نارس، اعتقادات نارس و اصلاحات نارس. میوه درخت اصلاحات هم نارس چیده شد یقینا بنیانهای فکری و فلسفی آن متناسب با نیاز جامعه ایرانی درست و كامل شکل نگرفته بود. باغبان باغ اصلاحات سیاستمدارانی بودند که به منافع آنی می اندیشیدند، معلمانش سواد کافی نداشتند و مبارزانش مردان مبارزه نبودند. و حاميانش انتظار فتح وپيروزي بدون هزينه را داشتند.  من از شامگاه دوم خرداد هفتادو شش تا سحرگاه هجدهم تيرماه هفتادو هشت شاهد مرور دوباره تاريخ مردماني عجيب بودم مردماني كه هيچوقت در ميانشان احساس آرامش نكرده ام و هيچگاه بدانها اعتماد نداشته ام اما هميشه صميمانه دوستشان داشته ام. من حتي به خاتمي هم اعتماد نكردم چنانكه به رقيبش، من به او راي ندادم و از اين تصميم در حال حاضر نه پشيمانم و نه خوشحال. خاتمي توانايي رهبري اصلاحات را نداشت آنچه از وي به عنوان صبوري و بردباري گفته مي شود به اعتقاد من ناتواني وي در هدايت و تصميم گيري در مقاطع حساس بوده است. روزهايي مانند دوم خرداد براين ملت بسيار آمده و خواهد آمد چراكه،  مردماني كه از تاريخشان پند نمي گيرند، محكوم به تكرار گذشته اند.

و فردا سوم خرداد است روزي كه بايد ظاهرا سرشار از غرور باشد اما من هيچگاه از هيچ جنگي در تاريخ اين كشور احساس غرور نكرده ام جنگ براي من ياد آور نگاه نگران مادرم به صفحه تلويزيون است هنگاميكه مارش پيروزي نواخته مي شد، مادري كه نگران حال پسرش بود كه درجنگ شركت جسته بود. من قلبا آرزو دارم كه روزي تمام ارتشهاي دنيا منحل شود و سربازان به مرخص دايمي بروند و مايلم كه تمام صفحات تاريخ كه در آنها از جنگ سخني گفته شده پاره شود و به مردان و زنان جهان به جاي كينه ورزي و نفرت، دوستي و محبت آموخته شود. من دوست ندارم از جنگ بنويسم و ترجيح ميدهم كه از صلح و دوستي سخن بگويم هرچند از نگاه برخي ياوه سرايي شمرده شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 21:29  توسط علی نوروزی  |