در هنگام صلح، پسران ، پدران خود را به خاك مي سپارند و در هنگام جنگ پدران پسران خود را. "هرودوت"
احساس اضطراب خیلی غریبی این روزها قلب و روح مرا تسخیر کرده است. به نحوی که اندیشه مرا نيز، متاثر ساخته است. گاهی تصور می کنم این شاید، من هستم که توانایی درک زندگی و افکار دیگران را ندارم. حالِ گنگ خواب دیده ای را دارم که از بیان رویاهایش ناتوان است. اين روزها انگار، صدای طبل جنگ را بلندتر از هميشه، از هر کوی و برزن، می شنوم و شاهین جنگ را در کمین کبوتر زیبای صلح می بینم.
باید کاری کرد باید صدایی برخیزد. نباید سکوت کرد. انگار این کشور گرفتار نفرین شده است که در هیچ عصری از اعصارش بنا نیست، روی صلح و آرامش ببیند. همیشه تاریخش یا عرصه جولان دیوانگان کشورگشا بوده، یا عرصه تاراج فرمانروايان بیمار دلی که مرهم تسکین عقده ها و حقارتهاشان را در خانه همسايه می جسته اند و یا در سفره نان جوین مردمان بی پناهشان. و در این میانه، بیچاره مردمی که همیشه تاريخ، سرگردان میان جنگ و تحقیر و تسلیم بوده اند. همیشه خانواده هایی سوگوار عزیزانشان بوده اند و همیشه زنان ومردانی خاکستر عشقهایی خاموش را بر سرریخته اند. و مادرانی، در غم جوانانشان گریسته اند و پدراني كه از غصه و رنج زودتر پیر شده اند. و در این میانه بوده اند، کسانی که خون جوانان میهن را قاتق نانشان كرده اند.
من از خاک این کشور متعجبم که هنوز با آغاز هر بهار بیدار می شود و لبخند می زند بر روی مردمی که جنازه پاره پاره جوانانشان را بلعیده است. از خورشیدی که شاهد این همه جنایت بوده و هنوز چهره از این مردمان برنگرفته است. از کوههایی که هنوز متلاشی نشده اند و از آسمانی که هنوز آرام است و بيقراري ني كند. خدايا! چرا این مردمان اینچنین تشنه جنگ و خشونتند؟ چرا این کشور عبرت از گذشته اش نمی گیرد چرا دهان یاوه سرایان جنگ طلب را خاک نمی گیرد . هنوز صدای شکسته شدن استخوانها، زیر شني تانکها به گوش می رسد. هنوز صدای شیون مادران و زنان سربازان، مابین دیوارهای بلند حماقت این سرزمین پژواک مي كند، هنوز خاک از بوي جنازه ها عق میزند. اما این مردم انگار نه چیزی دیده اند و نه چیزی شنیده اند. همگان چون مردگان خاموشند یا چون گرگهای گرسنه ای که چهره به چهره هم نشسته اند تا به محض مشاهده اولین نشانه ضعف و زوال دیگری جسمش را بدرند و بخورند و خود را فربه تر کنند.
می خواهم فریاد بزنم كه من نمی خواهم بجنگم. من نمی خواهم هیچ انسان دیگری را بکشم من نمی خواهم شاهد بیوه شدن زنان و مرثیه سرایی مادران باشم هرچند مادران و زنانِ به زعم برخي، "دشمنان" من باشند. من می خواهم اين كشور در صلح زندگي كند. می خواهم، درختانی که بدست خودم کاشته شده اند، آنقدر فرصت داشته باشند كه به بار بنشینند. می خواهم در سايه اين درختان بنشينم وهمه اشعاري را که در طول تاریخ در مدح صلح به هر زبانی سروده شده است، با صدای بلند برای همه افراد بشر بخوانم...
خدایا! چرا باید این مردم تاوان نابخردی کسانی را بدهند که در قاموس اندیشه هاشان کلمه ای و کلامی جز "دشمن" یافت نمی شود. كساني كه هيچ وقت، دوستي نداشته اند و همه چيز را از منظر تنگ و تاريك نفرت ديده اند. می خواهم بزرگ شدن و عظمت این کشور را ببینم. والله که عظمت این کشور در دشمنی و خصومت با دیگران نیست. عظمت این کشور در پاسداشت محبت و عشق ورزيدن به تمام افراد بشر است حتي اگر دوست ما نباشند. تنها در اين صورت است كه اين چهره هاي اخم آلود شكفته خواهد شد و اذهان منجمد و سترون به زايش انديشه خواهندپرداخت و مشتهاي گره كرده باز مي شوند و دستها توانايي واقعيشان را نشان خواهند داد. اين جامعه لبريز از نفرت و بد بيني و خشونت است و من قلبا آرزو مي كنم اينگونه نباشد و اينها زاييده ذهن من باشد. بیایید همه به احترام تمام جوانانی که در طول هزاران سال تاریخ این کشور خونشان توجيه گر زشتكاريهاي فرمانروايانشان بوده است صلح را فرياد بزنيم. بياييد همه براي صلح دعا كنيم وبا حکیم توس همنوا شویم که می فرماید: مرادی که در صلح گردد تمام.... چه باید سوی جنگ دادن لگام.