یکی از معدود شبهایی که در مقابل تلویزیون نشسته ام و ناچارم شاهکارهای تولیدی هنرمندان وطنی را نظاره گر باشم، پخش یک تیزر تبلیغاتی از یک سریال قديمي خارجی توجهم را جلب می کند "سریال جنایت و مکافات"
بی اختیار خاطرات عنفوان جوانی برایم زنده می شود که در مسیر زندگی ام کتاب جنایت و مکافات به دستم رسید. و من درگير ماجرای دانشجوی جواني شدم كه در جامعه روسیه قرن نوزدهم در میان فشارهای شدید عقایدش و الزامات دنیای بی رحم پيرامونش، گرفتار شده بود تا انجا که برای حل مشکلات خودش و اجتماعش مرتکب قتل گردید. و این آغاز کشمکش عجیبی در سرتاسر داستان است به نحویکه انسان با خواندنش بی قرار می شود. من در تمام طول داستان نتوانستم این جوان را به خاطر کاری که کرده بود سرزنش کنم یا اینکه با آن پیرزن رباخوار همدردی نمایم. این جوان، نماد نهاد ناآرام تمام جوانانیست که می خواهند جهانشان راپالایش نمایند، اما ابزاری و قدرتي ندارند. آنها میان مسولیتهای اخلاقی و آموزه های مذهبی و واقعیتهای تلخ اجتماع دست وپا می زنند. و از طرفي آنها نمي توانند از آرمانها و آرزوهايشان دست بكشند. این سرگردانی و کشمکش دستمایه خلق آثار جاویدانی در ادبیات بوده است و نسخه هاي قديمي تر در ادبيات اروپا نظير " فاوست" نيز به نوع ديگري اين كشمكش دروني را كاويده اند. اما این جوانک از جنس دیگریست او با وجودیکه مرتکب جنایت می شود و شکست می خورد، بر خلاف قهرمان داستان فاوست كه روحش را با شيطان معامله كرد، مورد تنفر قرار نمي گيرد شايد به اين دليل كه او آرمان بزرگي در سر داشت و اين شاید، قتل يك پيرزن رباخوار را توجيه مي كرد! من به شان نزول چنین آثاری در جوامع آنروز روسیه یا سایر نقاط اروپا کاری ندارم، اما احساس غریبی دارم و آن موید اینست كه در اطراف خودمان پر است از راسکولنیکف های جوانی که هنوز در کشمکش میان عقایدشان و آنچه بدانها تحمیل می شود گرفتارند. جوانانی كه هر زمان و در هر لحظه مي توانند جنايت كنند و نيز عميقا عاشق باشند. آنها در دنيايي زندگي مي كنند كه بالاجبار بايد به قواعدش تن در نهند.
راسکولنیکف جوان اما، ظاهراً توانست در پرتو یک عشق زمینی رستگار شود آنهم عشقی که به یک دختر روسپی ابراز می گردد. دخترك ناچار است برای تامین معاش خواهران و برادران خردسالش به قواعدی که اجتماع بر او تحمیل می کند تن در نهد امابا و جود تن فروشی، احساسات پاک و انسانیش بکر و دست نخورده باقی مانده است وشاید نقطه اوج داستان، جاییست که مرد جوان ـکه اینک از منظر جامعه یک جنایتکار است ـ قصد دارد در مقابل دخترک زانو بزند و عشقش را ابراز کند و دخترک با این استدلال که او لیاقت پذيرفتن این عشق را ندارد از پذیرش آن سر باز می زند و هنوز عشق را مقدس و دست نیافتنی می انگارد. جنایت و مکافات شاهکار جاودانه فیودور میخایلوویچ داستایوفسکی داستان سر گشتگی نوع بشر در هزارتوییست که خود با دست خودش ساخته است.

