مادر عزیزم! نگران من نباش و ایمان داشته باش که ما پیروز می شویم و امام رضا را از دست ایرانیان مجوس نجات خواهیم داد...
جملات بالا قسمتی از نامه یک سرباز شیعه عراقیست که قبل از کشته شدن در سنگرش، خطاب به مادرش نوشته است. نامه ای که هیچگاه توسط مادرش خوانده نشد، و مقدر بود یک جوان بسیجی کنجکاو ایرانی آنرا بخواند. اکنون من نمی دانم که آیا جنازه این جوان به خانواده اش تحویل داده شده یاخیر و اینکه آیابرای او مجلس ختم مناسبی برگزار گردیده است یا نه، ولی ایمان دارم که او به آرزویش نرسیده است و مرگش، مهیج بسیاری دیگر برای خونخواهیش بوده است کسانی که شاید هیچ اعتقاد مذهبی نداشته اند و فقط به انتقام می اندیشیده اند. انتقام از کسانی که نمی شناخته اند و قبل از این، هیچ کینه ای از ایشان در دل نداشته اند. همیشه خون این جوانان توجیه گر جنگ بوده است، جنگهایی که توجیه گر بی تدبیری فرمانروایانشان بوده است. جنگ چنان واژه زشت و نفرت انگیزیست که حتی جنگجویان نیز آنرا بر زبان نمی آورند و همیشه سعی دارند تحت عنوان "دفاع" آنرا توجیه نمایند.
هفته ای که در آن به سر می بریم "هفته دفاع مقدس" نام گرفته است اما من هیچگاه درک نکرده ام که از چه چیز در این جنگ دفاع شده است. یقینا این جنگ اگر چیزی به این ملت نداده است مشروعیت زیادی به دولتمردان داده است که بتوانند در لوای آن برتمام اشتباهاتشان سرپوش بنهند. آنچه مسلم است جنگ واقعیتی مربوط به گذشته است که به زودی آثار و تبعات آن از ذهن و ضمیر مردم زدوده نخواهد شد و چونان زخمی چرکین روح و روان جامعه را خواهد آزرد. جنگ همزاد بشر است و تا پایان بشریت با وی خواهد بود. در همین لحظه ای که شما خواننده این سطور هستید، میلیون ها جوان در سراسر جهان با انگیزه های مختلف می جنگند و یا در آماده باش جنگی به سر می برند، حال آنکه جنگ افروزان در میان قلعه ها و در اتاقهای جنگ، تحت تدابیر شدید امنیتی در حال برنامه ریزی برای جنگهای دیگر و کشتار بیشترند. آنها برای شروع هر پیکار، احساسات پاک ایمانی و اعتقادی مردمانشان را تحریک می کنند و سوار بر این موجهای خروشان نفرت، به جدال با دشمنانی موهوم بر می خیزند. بیماردلانی که وجودشان را در نفی و نابودی دیگران توجیه می نمایند. آنها زیستن در این دنیا را به کابوسی دهشتناک بدل ساخته اند. کابوسی که هیچگاه بشریت را رها نمی کند.
زمین، سرشار ازخشونت و نفرت شده است. و ظاهراً، ما ناخواسته و ناچار به جنگ با جنگیدنیم! کاش می شد از این کره خاکی هجرت کرد و در گوشه ای از این کهکشان در جایی فاقد تمام مظاهر نفرت و خودبینی در آرامش به سربرد. ودر آنجا به زبانی که برای همه قابل درک باشد سخن گفت، زبانی که در آن هیچ واژه ای مترادف "دشمن" نباشد و در آنجا مومن به عقیده ای شد که در آن جنگ، تقدیس نشود و برای آغاز یا پایان هچ جنگی یادبودی برگزار نشود و هیچ نفرتی در آن نباشد حتی نفرت از جنگ!

