تقویم را ورق می زنم می بینم درست دوماه از پاییز گذشته است و ناگهان چیزی در قلبم فشرده می شود هنگامیکه به تمام زیبایی های پاییز فکر می کنم که امسال ندیده ام یا نخواسته ام که ببینم. بی تردید پاییز اوج اجرای سمفونی زیبای طبیعت است جاییکه آهنگ گاه و بیگاه رعد و خش خش برگها همراه با رقص رنگها و نم نم باران، روح را به پرواز درمی آورد. فصل خاطره های قشنگ است و البته ماندگار، خاطره خداحافظی وکوچ پرستوها و دلتنگی های کودکانه این فراق، خاطره تماشای پرواز دسته لک لک ها و مرغابیهای مهاجر که انگار هرسال درست از بالای خانه پدری گذر می کنند. فصل سکوت جیر جیرکها و زوزه شبانه باد و ناله درو پنجره های چوبی قدیمی. فصل رخت عوض کردن طبیعت است و باز شدن صندوق لباسها و بوی نفتالین! پاییز فصل تلنگر است که هان!دارد دیر می شود. فصل پررنگی و بی رنگیست، عریانی و حیرانی، فصل لبخند کشاورزان است هنگامیکه انبان ها بردوش به سوی انبار می روند. فصل شروع شب نشینی ها و شنیدن افسانه های تکراریست از زبان مادر و مادر بزرگ که هربار انگار تازه روایت می شوند. فصل عشق است و آوازهای عاشقانه! اصلاً پاییز عین زندگیست خود زندگیست که از کنار گوش ما آواز خوان می گذرد و طنازی و جلوه گری می کند. زندگی را در یابیم.

