دوستی به من پیشنهاد کرد که، به مناسبت روز جهانی محیط زیست مطلبی در مورد طبيعت و محیط زیست بنویسم و من همانجا به خودم قول دادم که در اولین فرصت این کار را بکنم ولو با تاخیر، شايد اداي ديني كرده باشم به طبيعت مظلوم و فراموش شده ديارم و معصوميت از دست رفته كودكي خودم.
براي من که دوران کودکیم عجین با طبیعت بوده و بيشتر خاطراتم رنگ سبز دارد، اين روزهانوشتن از طبیعت کار ساده ای نیست. چه روزها و شبها که در میان علفها خوابیده ام و چه بسيار نجواها که با طبيعت داشته ام. انگار همین دیروز بود که برای یافتن جواب يك سوال، سفري ماجراجویانه را برای رسیدن به دریا آغاز کردم. معلم در كلاس جغرافي گفته بود كه، رودخانه ها به دريا مي ريزند، كسي هم انگار گفته بود خانه ما خيلي از دريا دور نيست، راستش را بخواهید من هنوز دریا را ندیده بودم به نظرم می رسید وقتی آب رودخانه کوچک محلمان، که ما تابستانهادر آن آبتنی می کردیم به دریا می ریزد، باید خیلی جالب باشد. من سرچشمه را دیده بودم، چشمه جوشانی که از کنار مزار امامزاده ای غریب در میان دره ای نه چندان عميق در نزديكي خانه مان می جوشید و کم کم از اطراف دره چشمه های کوچک دیگری بدان می پیوستندو آرام آرام به سوی مکانی که در خیال من دریا بود، می سریدند. اطراف رودخانه كوچك، كه ما "كال" مي ناميديمش، پر بود از نی ها و علفهای بلند که انگار مامور شده بودند برای حفاظت آب رودخانه. که امانتی بود برا ی دریا. هنوز منظره جنب و جوش لاک پشتها و بلدرچینها را در خاطر دارم درختهای بید وحشی که گله به گله میزبان تن خسته زارعان اطراف رود بودند. باید خیلی مواظب می بودی که مبادا پایت را بر لانه پرنده ای نگذاری یا بچه لاک پشتی را لگد نکنی، چقدر گوارا بود آب، وقتی از شدت عطش در کنار چشمه دراز مي كشيديم و بدون استفاده از هر نوع ظرف و بي رعایت هر گونه تشریفاتی! لبها را بر صورت قشنگ چشمه مي گذاشتيم و يك نفس آنقدر مي نوشيديم که دل درد مي گرفتيم، و بعد یک نفس عمیق و نيم غلتي روی علفهاي كنار چشمه. آخ!مثل تمام مار ها و پرنده ها و لاك پشتها، انگار كه با تمام طبيعت يكي شده اي.
سفر من در آن روز گرم اواخر بهار از مبدا چشمه آغاز شد با توشه اي شامل يك تكه نان و كمي ماست چكيده خشك شده كه هر دو محصول دستان پرتلاش مادرم بود. كنجكاوانه تمام طول مسير را مي كاويدم و هر چه بيشتر مي جستم بيشتر مي يافتم سنجاقكهاي رنگارنگ و پروانه هاي قشنگ، پرستو هاي هميشه سرگردان و لاك پشتهاي تنبل كه مرا به ياد "شلمان" رفيق "بامزي" مي انداختند. چند تا مار هم ديدم كه البته نترسيدم !! چند تايي هم تور ماهي گيري كه بچه ها برا ي صيد ماهي در مسيرآب گذاشته بودند كه البته من در آنها ماهي نديدم. حدود ظهر ناهارم را خوردم و به سفر اكتشافي ام ادامه دادم. راستي! از درختچه هاي آلوي وحشي با آلوچه هاي ترش و تمشكهاي وحشي حاشيه رود هم بگويم كه چقدر به نظر من آن روز خوشمزه بودند! از سه تا رو ستا گذشتم و چه پايان غم انگيزي داشت اين سفر پر ماجرا وقتي كه از دور، چند تا سگ ولگرد را مشاهده كردم. راستش فكر اين يكي را نكرده بودم. من اصولا با سگها ميانه خوبي ندارم و هنوز يادگاري يكيشان را روي بازوي دست چپم دارم!! لذا بي هيچ گونه ترديدي! عمليات اكتشاف را ناتمام گذاشتم و به خانه برگشتم وقتي به خانه رسيدم نزديك غروب بود و ده در جنب و جوش خاص پايان روز بود.
سالها بعد كه من در همان روزها به قصد ياد آوري آن سفر تاريخي به سرچشمه رفتم هيچ خبري از آن چشمه و چكاوك هاو سنجاقكها و باقي دوستانش نبود. چشمه خشك شده بود و تمام حريم رودخانه سرتاسر به زير كشت رفته بود و فقط به اندازه آبراهي براي طغيان احتمالي زمستان، باقي مانده بود. از درختچه هاي آلوي جنگلي و تمشكهاي وحشي خبري نبود، جا به جا مي شد از آثار باقيمانده ريشه ها و كنده ها به حضور بلند بيد هاي وحشي در گذشته اي نه چندان دور پي برد. درختان جنگلي نزديك سرچشمه هم، تقريبا خشكيده بودند، در فاصله نزديك از سرچشمه، چاههاي آب براي آبياري شاليزار حفر كرده بودند و جان چشمه را كشيده بودند. من، مات و مبهوت در جستجوي رويايي از دست رفته، در مسير سابق حركت كردم، در طول مسير در بستر قديم رودخانه، چاه هاي بتني حفر شده بود و صداي گوشخراش موتور هاي ديزلي كه شيره جان زمين را مي مكيدند، انگارمرثيه مرگ چشمه را فرياد مي نمودند.
من هنوز در حسرت آن سفر ناتمام مانده ام، با اندوهي بي پايان براي از دست رفتن تمام خاطرات پاك دوران كودكيم. در ميان شهري نقاشي شده با رنگهاي سياه و تيره و با ديوارهايي بلند كه زندان روح من شده اند و مردمي كه چشمه هاي احساس وعاطفه در وجودشان در حال خشكيدن است.

