<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سرمایه دل</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/</link>
<description>سرمایه هر دلی حرفهاییست که برای نگفتن دارد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 12 Nov 2009 16:51:53 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;چیزهایی هست برای فراموشی و چیزهایی برای یاد آوری!  اینست رمز شادمانگی!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 16:51:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به یاد زنی که شاید هیچ گاه مادر نشد</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سالها پیش هنگامیکه نوجوانی ۱۵ساله بودم، هر روز صبح، هنگام رفتن به دبیرستان به ناچار از مقابل تنها درمانگاه دولتی آنزمان شهر، می گذشتم و چه بسا بعضی مواقع، شاهد صحنه هایی نامناسب از مراجعه بیماران به آنجا بودم. اما خاطره یک روز سرد زمستانی، در آن شهر همیشه سرد و بی روح، هیچ گاه از ذهنم محو نخواهد شد هنگامیکه دیدم جمعی زن و مرد روستایی، گریان و پریشان در اطراف یک وانت نیسان قرمز رنگ حلقه زده بودند و شاهد درد کشیدن و شاید جان دادن نوعروسی بودند که قرار بود برای اولین بار مادر شود اما به دلیل زایمان غیر طبیعی و فقر امکانات پزشکی نتوانسته بود کودکش را به دنیا بیاود. او تمام شب را درد کشیده بود و صبح او را با یک وانت نیسان کرایه ای از شصت کیلومتر دورتر از میان جاده های سنگلاخ و پر دست انداز به درمانگاه آورده بودند و تنها دکتر پاکستانی درمانگاه نمی توانست کاری برایش انجام دهد و ناگزیر باید دوباره او را پشت همان نیسان قرمز رنگ به شهر دیگری می بردند که بیمارستان داشته باشد. من برای یک لحظه شاید چهره آن زن جوان رادیدم و از آن پس هنوز نتوانسته ام خاطره اش را ازذهن خارج کنم. آن زن جوان در ذهن من نماد بی عدالتی و ظلم به بخشی از جامعه ایست که همیشه، چوب بی عرضگی و بی لیاقتی مسئولانشان را می خورد. آیا بهتر نبود منابع محدود این مملکت به جای اینکه صرف ادامه جنگی بی حاصل گردد صرف توسعه زیر ساختهای ضروری در کشور می شد.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن. هروقت که بدخلق می شوم و دیگر نمی توانم خودم را تحمل کنم و دیگران را هم! می دانم که وقت آن رسیده از تهران خارج شوم و چند روزی به خلوت پناه ببرم. تحمل این شهر دیگر واقعا سخت شده است. ظاهرا حال من شده مثل شخصیت داستان مسخ کافکا که هر روز بدون دلیل مجازات می شد!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 14:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درست مثل رابینسون کروزوئه</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من خیلی احمق بوده ام این سالها، که فکر می کردم باید دنبال خدا بگردم و پیداش کنم! خوب که فکر می کنم، می بینم، من که اونو گم نکردم. اون بود که دست منو گرفت، آوردم تو این دنیا ولم کرد، بعد تو شلوغی دنیا فراموشم کرد. مدتها من مثل جوجه کبوتری که بیرون از آشیانه افتاده باشه، چشمام به سمت آسمون بود و  بال بال می زدم ولی حالا می بینم که چاره ای نیست! باید با واقعیت کنار بیام. &lt;STRONG&gt;درست مثل رابینسون کروزوئه&lt;/STRONG&gt;! دیگه هیچ کاری نمی کنم تا اون خودش بیاد و منو پیدام کنه. از این به بعد من فقط مسئول اعمال خودم هستم، فقط مسئول اعمال خودم، فقط.!  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 18:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای گلستان میهنم</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سالها پیش که در دل طبیعت و روستا زندگی می کردم باغ گل بسیار زیبایی، درست کنار مزرعه کوچک پدری ما قرار داشت که متعلق به مردی ثروتمند ولی صاحب ذوق بود. البته این باغ گل بخش کوچکی از یک باغ بزرگ بود که انواع و اقسام درختان میوه هم داشت که ما گاهی دزدانه حظی از آنها می بردیم! اما برای من این باغ گل جذابیت خاصی داشت و به نوعی بدان وابسته و علاقمند شده بودم. همیشه چند باغبان پیر در میان درختچه ها و گلهای رنگارنگ در جنب و جوش بودند و انصافاً زیبایی بی نظیری هم می آفریدند از اواخر زمستان این گلستان زیبا با غمزه نرگس ها از خواب بر می خاست و تا شروع فصل سرما رقص رنگها و مغازله پروانه ها و  دلبری پرندگان کوچک در آن ادامه داشت. گاهی که فرصتی می شد درمیان گلها قدم می زدم و هرکدامشان را خریدارانه از تمام جهات می نگریستم و در شیارهای حاشیه گلها دراز می کشیدم و آرزو می کردم بتوانم روزی باغچه ای به همین زیبایی بدست خودم ایجاد کنم و این داستان چند سال ادامه داشت هنوز بوی گلهای رنگارنگ، در خاطره من باقیمانده است...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; اما از آنجا که انگار قرار نیست دلخوشی های این جهانی ما پایدار باشد دست تقدیر از آستین زیاده خواهی و طمعکار ی انسان بیرون آمد.  همه آن باغ زیبا به کسانی فروخته شد که فقط پول و در آمد بیشتر انگیزه حیاتشان بود و بس. و دیگر گلهای زیبا نمی توانست روح طماعشان را ارضا کند و من شاهد این بودم که در یک روز سرد زمستانی آن گلهای قشنگ در حالی که همه در خواب بودند با گاواهن، گردن زده شدند وباغ رویاهای من در زیر خاک مدفون گردید. درختان هم که بزرگتر و قوی تر بودند با کمک زنجیر و تراکتورهای نیرومند از ریشه در آمدند. انگار نه انگار که روزی اینجا میعادگاه پروانه ها و چلچله ها بوده است. از آن پس زمین، تیره پوشید و دیگر &quot;نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان&quot; اعتراف می کنم که این یک تراژدی واقعی از دوران کودکی و نوجوانی من بوده است و این پرسش همیشگی بی پاسخ برایم باقی مانده که: چگونه انسانهایی راضی می شوند گلستانی را برای پول و قدرت بیشتر، شخم بزنند و نابود کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; اما بعدها که از روستا و طبیعت لطیفش فاصله گرفتم و در این شهر تیره، گرفتار قیر و سیمان و آهن شدم، هر روز شاهد این هستم که گلستانها و بوستانهایی پژمرده و ویران می شود. گلستانهایی از جنس احساسات و عواطف پاک انسانی و بوستانهایی از قماش  اصالت و شرافت و ایمان و مردانگی، هر روز، هزاران گل لبخند بر چهره کودکان سرزمین من می پژمرد و بی روح می شود و هزارا ن باغ آرزو با آه سوزناک جوانان میهنم می سوزد و خاکستر می شود، من در این سالها، دوبارشاهد حمله به گلستان کوی دانشگاه بوده ام و پس از آن شاهد مهاجرت هر روزه چکاوکها از گلستان میهنم. من شاهد غلبه نفیر گلوله ها برآواز قناریها و نیز نظاره گر قهقه جغدان و ناله بلبلان بوده ام. من شاهد ایمانها و عشقهایی بوده ام که به تاراج رفته اند. آنقدر در این سالها پژمردگی و اندوه دیده ام که دیگر فراموش کرده بودم روزگاری آرزوی ساختن باغچه ای زیبا و رنگارنگ در سر داشته ام. اما من امروز در میان خاکستر خاطرات و آرزو های سوخته ام با آن امید زنده ام که روزی در میان گلستانی که جوانان میهنم ساخته اند، در حالی که از عطر گلها سرمست شده ام آخرین نفسهایم را همنوا با چلچله ها فریاد کنم&quot;&lt;STRONG&gt; برای سرودن ترانه آزادی میهنم&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 15:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> در پیشگاه علی(ع)</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امشب، شب شهادت امیرالمومنین است. شاید تاکنون صدها مرتبه به لحظه ای که حضرت، ضربه شمشیر را بر فرق خویش احساس کرده، اندیشیده ام و انگار هربار فریاد&quot; فزت ورب الکعبه اش&quot; را شنیده ام. من نمی دانم  فریاد علی(ع) در آن لحظه از شوق وصل خداوند بود یا فصل بندگانش که اینچنین مشتاقانه مرگ را پذیرا گردید و درک نمی کنم که چرا این مرد، اینقدر بی قرار بود برا ی کشته شدن! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; این روزها که ایام سر به گریبانی امثال منست، بارها به حالات و احوالات کسانی، در لحظات خاصی از عمرشان اندیشیده ام، لحظه سربازان بی نام و نشانی که سوزش گلوله را ـ ولو هرچند کوتاه ـ در سینه هاشان احساس کرده اند، لحظه مادرانی که خبرمرگ فرزند شنیده اند یا لحظه دوستانی که ازخیانت عزیزانشان آگاه شده اند، لحظه مردان و زنان بزرگی که اسیر نامردمان شده اند و کنجکاوم بدانم هریک از ایشان در آن لحظات به چه می اندیشیده اند. شاید هنگامی هم که حسین(ع) خطاب به دیو سیرتان فریاد می زد&quot; اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید&quot; همان احساس پدرش را داشته است.  این روزها و شبها مشحون از این لحظات به ظاهر تلخ است. از این افکار پیچاپیچ در هم می پیچم و تمام تنم درد می شود. دردهایی که بر پیکرم سنگینی می کند و احساس می کنم همه جای تنم زخمی شده است  زخمهایی که  زخمه بر روحم می زنند. گوشها و چشمهایم را می بندم تا شاید دیگر چیزی نشنوم و نبینم اما هنوز انگار این فریادهای علیست که بالاتر همه نواها و آواها در درونم پژواک می کند. شاید چاه تاریک دیگر پر شده است و تاب نگهداری ناله های مولا راندارد. این روزها انگار علی(ع) از درد فریاد می کشد باز انگار این علیست که در کوچه ها، سراسیمه می رود و بغض آلود فریاد می کند که،&quot; اگر مردان مسلمان از شنیدن خبر اهانت به یک زن نامسلمان بمیرند نباید سرزنش بشوند &lt;STRONG&gt;&quot;&lt;/STRONG&gt;و من آتش می گیرم و خودم را سرزنش می کنم، چرا که بسیار اخبار از نامردیها و مظالم به خواهران و برادران ایمانی شنیده ام و هنوز زنده ام. اکنون از اینکه مرا علی نام نهاده اند شرمگینم! ای کاش!پیام علی(ع) را نشنیده بودم، شاید این روزها و شبها رنج کمتری می کشیدم. امشب، شب رهایی علی(ع) و گرفتاری منست در هزارتوی افکار ویرانگر و هجوم سوالات بی پاسخ. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن &lt;STRONG&gt;دیگر بدنبال هیچ ایمانی نیستم اگر برایم آرامش بیاورد.&lt;/STRONG&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 14:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتخابات دهم و سو تفاهماتی که رفع شد</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مدت زمان زیادی این مثنوی تاخیر شد. از تمام دوستانیکه در این مدت جویای حال من بودند سپاسگزاری می نمایم. این انتخابات جدای از نتیجه اش پیامدهای زیادی به همراه داشت و در فرآیند آن سوتفاهمات زیادی برای بخش اعظمی از ملت و دولتمردان رفع گردید. افسانه صداقت و ولایت مداری احمدی نژاد از جمله داستان سرایی هایی بود که به ضرب و زور تبلیغات ناشیانه برای بسیاری باورپذیر شده بود، لکن با زشت کاریها و رفتارهای متکبرانه وی، طومار این توهم از هم دریده شد. و آنچه ملت اکنون از وی مشاهده می کند چهره ای بی نقاب است که در واقع تصویر توهمات و اندیشه های خودشان است چرا که:&quot; خداوند سرنوشت هیچ قوم و ملتی راعوض نمی کند مگر اینکه خودشان بخواهند&quot;.  افسانه کاریزمای موسوی و خاتمی هم به تاریخ سپرده شد چه آنها که به رسالت تاریخی خود در زمان مناسب عمل نمی کنند قطعا در پیشگاه  ملت و تاریخ پاسخگو خواهند بود. سوتفاهم قدرت و شکست ناپذیری  هاشمی ازجمله توهماتی بود که در این عرصه متزلزل شد و اکنون هاشمی می تواند با فراغت بیشتر، تکمله ای بر کتاب خاطراتش بنویسد و در آن اسرار مگو را باز گوید. &quot;&lt;STRONG&gt;جمهوری اسلامی&lt;/STRONG&gt;&quot; نیز از جمله رویاهای مردمان این سرزمین بود که ظاهرا پرونده اش به بایگانی سپرده خواهد شد، چرا که وقتی اراده رییس جمهور در طول اراده خدا قرار بگیرد! مگر می توان از جمهوریت سخن گفت؟ در هر حال چه در این انتخابات تقلب شده باشد و چه انتخابات سالم بوده باشد، ما مواجه با این خواهیم بود که اصل جمهوریت در این کشور به محاق برود چرا که احمدی نژاد تا این پایه نشان داده که اعتقاد چندانی به رفتارهای دموکراتیک ندارد. و به عبارت دیگر ما  درحال تجربه کردن یک عقبگرد تاریخی دیگریم. بسیاری سو تفاهمات و پندارهای دیگر هم در محک تجربه قرار گرفت که از آن می گذرم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در زندگی هر انسانی شاید، لحظاتی است که وی نه آرزوی مرگ که آرزوی نیستی می کندو من این روزها گاهی چنین احساسی داشته ام. اما در این میانه، من و هم نسلانم، هر روز سرگشته تر از دیروزیم، انگار همین دیروز بود که در قامت پسرکی دوازده ساله با شوق وصف ناپذیر در پایگاهی روستایی، در حال آموختن فنون جنگاوری و دفاع از میهن و عقایدم بودم، عقایدی که به زعم من، روزی بر تمام جهان حکمفرما می گردید و بنیاد ظلم و تبعیض را ریشه کن می نمود و پرچم توحید و عدالت را در جهان بر می افراشت. در رویاهای من، مردان و زنانی بزرگ، با صورت زمینی و سیرت آسمانی جای داشتند که می توانستند الگوی عینی یک جامعه آرمانی و الهی را به تمام جهان ارایه دهند. ما به عشق آنها بزرگ شدیم، درس خواندیم و مبارزه کردیم. اما تلخکامی آنجاست که بعد از سالها انسان از درون گسیخته شود و مجبور باشد که بخشی از وجودش را از دست بدهد شاید که رنج کمتری ببرد. این روزها خونها، آبروها و اشکهای زیادی ریخته شده و غرورها و قلبهایی شکسته شده، دایماً اخبار ناخوشایندی از همه جا به گوش می رسد و من اکنون یقین دارم که دیگر یک انقلابی - از هیچ نوعی -نیستم،  هر چند که دوست می دارم هنوز با نغمه های شیرین اوایل انقلاب به خواب بروم و با ضرب آهنگشان از خواب برخیزم، اما من امروز صرفا، زخمی و دردی بر پیکر این جامعه هستم و می خواهم این روزها با مادران و پدران داغدار، همنوا شده، اندوه را فریاد کنم و با تصور ناله های یاران دربند، بگریم. یقیناً ستمگران، مستوجب نفرین الهی اند که اگر چنین نبود، دستشان به خون آغشته نمی شد. اما من، تنها نگران آن روزی هستم که از نحوست این نفرین ناخواسته، مجبور باشم، یاد خدا را درپشت درهای بسته یا سردابه ها و دخمه ها به جای آورم. در پایان می خواهم این کلام را از سفیر رحمت الهی فریاد کنم که: &lt;STRONG&gt;الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.       &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 15:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه کسی باید گریه کند؟</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;قبل از بیان هر مطلبی باید اعتراف کنم که، تا ساعت ده و ربع  دیشب علی رغم تمام انتقادات و تعریضاتی که به سیاستهای عجولانه و بعضاً نابخردانه محمود احمدی نژاد داشته ام، هنوز در اعماق قلبم او را دوست داشتم چرا که می پنداشتم، وی اگر چه توانمند و با تدبیر نیست، اما مهربان و دلسوز است و تلاش وی در جهت کاهش فاصله های اجتماعی و التیام زخمهای چندین ساله محرومین - با هر انگیزه ای- قابل تقدیر است اما آنچه در شوی تبلیغاتی وی در شب گذشته نمایش داده شد، خط بطلانی بر پندارهای من کشید، چرا که من هر گز نتوانسته ام، سو استفاده از اشکهای بیوه زنان و کودکان معصوم را برای کسب  قدرت بپذیرم.  راستش را بخواهید تصور نمی کردم احمدی نژاد راضی شود که برای کسب چند رای کرامت هموطنان ما چنین زیر سوال برود و اشکهای معصومانه آن دختر شهید چنین بازیچه سیاست گردد. این نمایش، اوج شناعت ماکیاولیسم سیاسی بود. وقتی این رفتار ها را با رفتار پیشوایان مذهبی ـ که اینان مدعی ییروی از آنانند ـ مقایسه می کنم که مخفیانه و بدون ادعا سعی در اکرام ایتام و محرومان جامعه داشته اند، حقیقتاْ ازاینکه در چنین ساختار فاسدی&lt;STRONG&gt; مجبورم &lt;/STRONG&gt;رای بدهم احساس شرمساری می کنم.  و در شگفتم که واقعاْ این چگونه انحطاطیست که گریبانگیر مردمان ما شده است که در آن &lt;STRONG&gt;هر نوع هدفی هر گونه وسیله ای را توجیه می کند&lt;/STRONG&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; اگر وظیفه حکومت صرفاً رفع حوایج اولیه از طریق بنگاههای خیریه و پرداختن هدایای نقدی و ... بود، چه بسا امثال محمدرضای پهلوی بهتر می توانست با تکیه بر پول باد آورده نفت این مهم را به انجام برساند و نیازی به این انقلاب خونین و اینهمه مرارت نبود آیا سزاوار است که پس از گذشت سی سال از انقلابی که داعیه ارزشمداری و اخلاق دارد ما شاهد این رفتارها باشیم و برای رسیدن به اهداف پست سیاسی، چوب حراج بر شرافت و کرامت انسانها بزنیم و برا ی انجام وظایفمان، بر شهروندان منت بگذاریم و بدتر آنکه انتظار داشته باشیم مورد تایید مجدد قرار بگیریم. ظاهراً حال و روز بقیه مدعیان نیز بهتر از این نیست متاسفانه در بازار سیاست این سرزمین همه گندم نمای جو فروشند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2009 07:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مدارا و مدیریت</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سخنان &lt;A href=&quot;http://www.yaarinews.ir/default.aspx/n/1606/&quot;&gt;محمود دولت آبادی&lt;/A&gt; در نقد انقلاب فرهنگی و شنیدن ضجه هایش پس از سالها، خیلی دور از انتظار نبود اما واقعاْ برای من شنیدن &lt;A href=&quot;http://asriran.com/fa/pages/?cid=72620&quot;&gt;این حرفها&lt;/A&gt; از دکتر سروش دور از انتظار بود.  محمود دولت آبادی را از نوجوانی شناخته ام و از آنجا که روستا زاده ام و داستانهایش حال و هوای روستا دارد، بسیار با وی هم ذات پنداری کرده و می کنم و اعتقاد دارم که وی، ناب ترین و واقعی ترین ودر عین حال، تلخ ترین تصویر از روستا را در چند دهه گذشته از روستا های ایران ارایه داده است. به نظر من پیرمرد حق دارد از معادلات وتعاملات پشت پرده سیاست و قدرت در ایران بی خبر باشد چنانکه اگر خو شبین باشیم در این عرصه کلاه گشادی هم سر دکتر سروش رفته است، اما اینکه ناله ای توسط یک دانشمند و فیلسوف چنین پرخاشگرانه پاسخ داده شود، واقعا عجیب است. ظاهراْ دکتر سروش به تلافی رنجهای چند ساله اخیر قصد کرده همه را بنوازد و شاید غافل از اینست که سروش و ادبیاتش اگر دلنشین است بواسطه &quot;مدارا و مدیریت&quot; است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; نکته اینکه سروش اگر چه استاد است اما در این شیوه جدید که در پیش گرفته، لازم است ابتدا نزد شریعتمداری و حسینیان شاگردی کند.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 May 2009 15:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناچاری های یک روح دربند</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  همه چیز وقتی شروع می شود که هنگام برخاستن از خواب احساس سنگینی و بیزاری کنی اما چاره ای جز بیداری نداشته باشی چرا که مواجب بگیری و ناچار که حضورت را ثبت کنی و هر روز با پای خودت به زندان بروی و مجبور باشی اراده و اندیشه ات را به حراج بگذاری وکارهایی را که دوست داری عقب بیاندازی تا کارهایی را که دیگران دوست دارند انجام بدهی و هنگام رفتن به محل اسارت، حضور پسرک دستفروش و پیرزن گدا و کارگرهای کنار میدان با نگاههای منتظر، هیچکدام احساسی در تو بر نیانگیزد و وقتی که ناچار باشی رگه های معصومیت را در عمق چهره بزک شده دخترکان خردسال  جستجو کنی و چیزی نیابی. در طی روز به کسانی که دوستشان نداری لبخند بزنی و خزعبلات دیگران در خصوص عقایدشان و سر گرمی هایشان را بشنوی و مدام مجبور باشی عین دلقکها بخندی حال آنکه درونت در تهوع باشد، هنگام ظهر عبادتی بی لذت را که تکلیف شده در میان جماعتی نشخوار  کنی و از سر عادت، غذایی را که خودت انتخاب نکرده ای بخوری و سر میز غذا با کسانی که دوست نداری همسفره بشوی و با شنیدن چیزهایی که دوست نداری سر تکان بدهی و لبخند بزنی مبادا بی ادبی کرده باشی!  وقتت را با مرور گذشته و سنبه زدن به دیوارهای ذهنت تلف کنی و به ناچار به تلفنهایی که دوست نداری پاسخ بدهی و مدام پیامک هایی را که خارج از اراده ات بر تو تحمیل می شود را  پاک کنی و دفترچه  آرزوها ی از دست رفته را ورق بزنی و آنوقت آرزوهای کودکیت را بیاد آوری و غمگینانه و دیوانه وار بخندی و هیچ چیز شادت نکند حتی لبخند کودکی در آغوش مادر که تازه نیشدندانی در آورده و تو را می نگرد و  به تودهن کجی می کند. و وقتی که مجبور باشی طبیعت را در مستندهای تلویزیونی پایان شب جستجو کنی و نیابی و هنگام  رفتن به رختخواب از آنچه که در طی روز گفته ای و شنیده ای و خوانده ای و اندیشیده ای بیزار باشی و آرزو کنی که دیگر صبحی نباشد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; با این اوصاف مطمئن می شوی که از نگاه دیگران افسرده ای و طبیب لازم! و باید که به تنهایی خودت پناه ببری و تو  که قبلا طبیب و تنهایی را هم امتحان کرده ای و نتیجه نگرفته ای، مجبوری که با خودت جمله همیشگی ات را تکرار کنی که، &quot;&lt;STRONG&gt;این  نیز بگذرد&lt;/STRONG&gt;&quot; و با این امید بخوابی که وقتی بیدار می شوی اوضاع جور دیگری باشد و تو جور دیگری باشی و ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن ۱ با پوزش خواهی از دوستانی که کامنت گذاشته بودند، پست قبلی حذف شد چون مطلب بی ارزشی بود  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن ۲ اگر موسوی همینطور پیش برود شاید مجبورباشم  برای آخرین بار تجدید نظر کنم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 May 2009 17:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا موسوی؟</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این روزها جامعه دوباره دچار تب انتخابات شده است اما ظاهرا نسبت به این ویروس مقاوم شده که عوارض آن چندان تظاهر نکرده است، اما آشفته بازار سیاست انگار از کسادی درآمده و جانی تازه گرفته است، در این میان آنچه شاید مهیج و برانگیزاننده بوده، حضور میرحسین موسوی و صحبتهای وی در محافل است. صادقانه بگویم اینجانب با آنکه خودرا اصلاح طلب می دانم، اما از آمدن خاتمی احساس خاصی نداشتم چرا که  تقریباً به نماندنش یقین داشتم. من اغلب با مفهوم اصلاح طلبی و برداشتهای رایج از آن در جامعه مشکل داشته ام. از زمانی که برای یافتن پاسخ پرسشهای بی پایانم، آرامش روستایی خودم را قربانی کردم و در غریبستان تهران سرگردان شده ام، نتوانسته ام پاسخی در خور بیابم. اما اطمینان دارم آنچه در مقطعی از تاریخ این سرزمین طرح می شد، اصلاح طلبی راستین نبود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   از شخص خاتمی ـکه البته به وی بابت عملکردش انتقاداتی دارم ـ که بگذریم، اصلاح طلبی مبلغان راستینی هم نداشت، در اندیشه بسیاری از مدعیان اصلاح طلبی، شعارهای اصلاح طلبانه ویترینی برای فروش کالای سیاست و خرید آرا در مسیر کسب قدرت بودند که در مقطعی زرق و برق آن مردم را جذب می نمود. همانا فرد پرستی و مجیز گویی و عوامفریبی در چهره ای دیگر ظاهر شده بود که اساسا در تعارض با اصلاح طلبی مورد ادعا بود. در آن هیاهو کسی از عدالت سخنی نگفت و اگر گفت برای نفی آن بود، در بحبوحه آن قیل و قال، کسی از دخترکان معصوم روستایی که آرزوهاشان در کنج خانه ها می پوسید، سخن نمی گفت مگر به قصد یک انتفاع سیاسی، کسی از شکسته شدن غرور و استخوانهای مردان این سرزمین و شرمندگیشان در مقابل فرزندانشان زیر بار مشکلات معیشت، سخنی نمی گفت مگر برا ی باج خواهی های بی پایان و شرم آور سیاسی، کسی از پژمردگی و پریشانی چهره زنان سرزمین من سخنی نگفت، مگر با انگیزه تبلیغ چهر آرایی! و هیچ کس در این میانه، از پژمردن هزاران باغ آرزوهای جوانان گرفتار اعتیاد سخنی نگفت و اصلا کسی آنها را ندید از فساد لجام گسیخته و هزارفامیل و زدو بندهای کریه سیاسی، سخنی گفته نشد مگر در تسویه حسابهای سیاسی، هیچ اشکی برای ریختن خون جوانان بیگناه در کوی دانشگاه ریخته نشد مگر اشکهای تمساحان دریای سیاست. در این وانفسا، شرافت و مردانگی و صداقت به تمسخر گرفته شد و  عدم صداقت، عهد شکنی ها و بی تقوایی تمجید شد. فرد پرستی نه تنها مذمت نشد بلکه بر طبل بت سازی و کیش شخصیت کوفته شد و  اندیشه و آمال اصلاح طلبانه به تمامی هزینه جاه طلبی مشتی انسان هوسران قدرت پرست و هوچی باز گردید و سرمایه اجتماعی پشتوانه آن نیز به تمامی به حراج و تاراج رفت. در این سالها بر طبل نفرت کوبیده شد و تنها تفاوت این بود که مظهر تنفر تغییر یافته بود و اساس آن همچنان تقدیس می گردید، همه چیز مجاز شمرده شد اگر در مقام مجیز بود. ظهور احمدی نژاد نتیجه مستقیم آن کجرویها و عوامفریبی هاست. البته ذکر این موارد به معنای نفی برخی دستاوردهای اصلاحی نمی باشد اما تردیدی ندارم که جریان اصلاح طلبی در صحنه عمل دربسیاری موارد ناقض اصول خودش گردید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; بگذریم! اما من، در تمامی این سالها موسوی را دوست داشتم. اورا دوست داشتم چو ن علی وار سکوت پیشه کرده بود. من به عنوان فرزند این انقلاب که همیشه تلاش بر اندیشه و زیست انقلابی داشته ام،  موسوی را هنوز یک انقلابی راستین می دانم. من موسوی را به خاطر مدیریت آن جنگ نفرت انگیز ستایش نمی کنم. من او را به دلیل ثبات و صلابت رایش ستایش می کنم. موسوی می تواند فریاد فرو خورده هزاران انقلابی راستینی باشد که بسیاریشان در راه آرمانشان کشته شدند. وبسیاری از آنها به ناچار در غایله اصلاح طلبی و فتنه احمدی نژادی سکوت پیشه کردند، انتخاب موسوی شاید از دید برخی گامی به عقب شمرده شود اما دراین وانفسای پرشتاب کجرویها این عقب رفتن عین پیشرویست چرا که بازگشتن از یک مسیر اشتباه خواهد بود. من موسوی را با این جملات به یاد می آورم:۱&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...&lt;STRONG&gt;درجاهاي مختلف داريم و افراد گوناگوني هم داريم كه با رأي هم روي كار آمدند يا با يك انقلاباتي روي كار آمدند و عملا بعد از يك مدتي به خاطر تمركز قدرت در دست خودشان و اينكه بر همه اهرمها سوار بودند هم رأي ساختند، هم تمام نظام را قبضه كردند و هم نيروهاي مادام العمر شدند&lt;/STRONG&gt;...و آيا در اين كشورهائي كه اينقدر محتاطانه نسبت به دادن قدرت به يك فردعمل كردند، آيا اين محتاطانه عمل كردن باعث عدم پيشرفتشان شده؟ باعث عدم رشدشان شده؟ آيا ژاپن امروز قوي پيش نميرود؟ اروپاپيش نميرود؟ كشورهاي ديگر از نظر صنعتي ، فني ، اقتصادي و نظير اينها پيش نيمروند؟ &lt;STRONG&gt;ما ارتباط كاذب بين جمع كردن زياد از حد اقتدار دست‌يك‌فرد و پيشرفت كشور به وجود نياوريم. اقتدار زياده از حد باعث‌عقب افتادگي‌ يك‌ كشور ميشود، پيشرفت كشور نميشود، اگر اقتدار زياد در دست يك‌فرد ميتوانست براي يك كشور خوشبختي و پيشرفت بيافريند ما در زمان پهلوي بايستي پيشرفته ترين كشور جهان مي‌بوديم. &lt;/STRONG&gt;چرا كه همه قدرتها دست شاه بود. آن اقتدار ميتوانست همه چيز را در اينجا بكند. اينكه ما فكر بكنيم حاكميت اسلام هست، ارزشهاي اسلامي هست، مردم بيدار هستند، بله خوب اينها نعمت هائي است كه بر اثرمبارزه مردم به دست آمده، &lt;STRONG&gt;به همين دليل مجلس خبرگان اول با بدبيني نسبت به تمركز قدرت نگاه ميكرد، چه اتفاقي افتاده كه ما در اين ده سال اين بدبيني را نسبت به اين تمركز قدرت تا اين حد زياد داريم‌ از دست ميدهيم؟ ما ميگوئيم تمركز به اندازه كافي بايد باشد، جائي اين مسؤوليت بايد متمركز باشد كه از آنجا بشود سؤال كرد، قدرت و اقتدار جائي بايد باشد كه بشود از آنجا مسؤوليت خواست و اگراين اختيارات در جائي تمركز پيدا بكند كه قدرت سؤال نباشد خوب يكسال ، دو سال ، پنج سال ، ده سال ، ما كه قانون اساسي را براي يك فرد نمي‌نويسيم ، كساني هم كه قانون اساسي را در مجلس خبرگان اول نوشتند ، يقيناً فكر نميكردند كه قانون اساسي را براي دو سال ، سه سال يا ده سال مي نويسند...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; این نوع نگاه انقلابی آیا قابل تحسین نیست و آیا شایسته نیست این نوع نگاه به قدرت تقدیس شود. شاید حرفهای آن روزها و این روزهای موسوی مرهمی بر زخمهای چندین ساله این سرزمین باشد.  شاید  امیدی برای فردایی ... شاید&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱: بخشی از سخنان مهندس موسوی در جلسات بازنگری قانون اساسی سال ۱۳۶۸  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Apr 2009 16:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
