<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سرمایه دل</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/</link>
<description>سرمایه هر دلی حرفهاییست که برای نگفتن دارد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 10 Dec 2009 15:25:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بهشت و دوزخ</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱-خُذُوهُ فَغُلُّوهُ&lt;FONT color=#008000&gt;،&lt;/FONT&gt; ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ، ...، إِنَّهُ كَانَ لَا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظِيمِ        &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; بگیرید و او را در غل کشید، آنگاه میان آتشش اندازید،...، چرا که او به خدای بزرگ نمی گروید.        سوره حاقه آیات ۳۳-۳۰&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲-يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ&lt;FONT color=#008000&gt;،&lt;/FONT&gt; ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً&lt;FONT color=#008000&gt;،&lt;/FONT&gt; فَادْخُلِي فِي عِبَادِي، وَادْخُلِي جَنَّتِي&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; ای نفس آرامش یافته، خشنود و خداپسند به سوی پروردگارت بازگرد و در میان بندگان من درآی و در بهشت من داخل شو.  سوره فجر آیات ۳۰-۲۷&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; از صبح امروز، تقریباً ناخودآگاه به این آیات می اندیشم، هر دو دسته آیات تاثیر عجیبی روی انسان می گذارد اما به نظر من آیات دسته اول واقعاً کمر شکن است، تاثیر این آیات، به نظر من به دلیل ترس از دوزخ نیست  علت آنست که در این آیات خدا با انسان سخن نمی گوید و عمداً او را ندیده می گیرد. اما در آیات دسته دوم انسان مخاطب خداوند است. راستش اینها را اینجا نوشتم بلکه فکرم آزاد شود.  التماس دعا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 15:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تهوع</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیگر حالم به هم می خورد از رفتارهای کلیشه ای و احمقانه که مدام تکرار می کنم و می کنند. به کفر ابلیس هم نمی ارزد این دیانت آقایان که هی اذکار بی محتوا نشخوار می کنند و فکر می کنند خدارا بنده خودشان کرده اند. خفه شدم از تراکم حرفهای نزده و در گلو مانده. بیزارم از این همه چندچهرگی،بیزار از مردمی که مذبوحانه، تلاش می کند با جانماز عاریه کثافت خودش را پاک کند. آنقدر مهوع شده بی شرافتی این روزها، که آرزو می کنم همنشین ابلیس باشم و دمخور این جماعت بیرگ صدرنگ نباشم...  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 16:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی با طعم پاییز</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;تقویم را ورق می زنم می بینم  درست دوماه از پاییز گذشته است و ناگهان چیزی در قلبم فشرده می شود هنگامیکه به تمام زیبایی های پاییز فکر می کنم که امسال ندیده ام یا نخواسته ام که ببینم.  بی تردید پاییز اوج اجرای سمفونی زیبای طبیعت است جاییکه آهنگ گاه و بیگاه رعد و خش خش برگها همراه با رقص رنگها و نم نم باران، روح را به پرواز درمی آورد. فصل خاطره های قشنگ است و البته ماندگار، خاطره  خداحافظی وکوچ  پرستوها و دلتنگی های کودکانه این فراق، خاطره تماشای پرواز دسته لک لک ها و مرغابیهای مهاجر که انگار هرسال درست از بالای خانه پدری گذر می کنند. فصل سکوت جیر جیرکها و زوزه شبانه باد و ناله درو پنجره های چوبی قدیمی. فصل رخت عوض کردن طبیعت است و باز شدن صندوق لباسها و بوی نفتالین!  پاییز فصل تلنگر است که هان!دارد دیر می شود. فصل پررنگی و بی رنگیست، عریانی و حیرانی، فصل لبخند کشاورزان است هنگامیکه انبان ها بردوش به سوی انبار می روند. فصل شروع شب نشینی ها و شنیدن افسانه های تکراریست از زبان مادر و مادر بزرگ که هربار انگار تازه روایت می شوند. فصل عشق است و آوازهای عاشقانه! اصلاً پاییز عین زندگیست خود زندگیست که از کنار گوش ما آواز خوان می گذرد و طنازی و جلوه گری می کند. زندگی را در یابیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 16:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;چیزهایی هست برای فراموشی و چیزهایی برای یاد آوری!  اینست رمز شادمانگی!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 16:51:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به یاد زنی که شاید هیچ گاه مادر نشد</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سالها پیش هنگامیکه نوجوانی ۱۵ساله بودم، هر روز صبح، هنگام رفتن به دبیرستان به ناچار از مقابل تنها درمانگاه دولتی آنزمان شهر، می گذشتم و چه بسا بعضی مواقع، شاهد صحنه هایی نامناسب از مراجعه بیماران به آنجا بودم. اما خاطره یک روز سرد زمستانی، در آن شهر همیشه سرد و بی روح، هیچ گاه از ذهنم محو نخواهد شد هنگامیکه دیدم جمعی زن و مرد روستایی، گریان و پریشان در اطراف یک وانت نیسان قرمز رنگ حلقه زده بودند و شاهد درد کشیدن و شاید جان دادن نوعروسی بودند که قرار بود برای اولین بار مادر شود اما به دلیل زایمان غیر طبیعی و فقر امکانات پزشکی نتوانسته بود کودکش را به دنیا بیاود. او تمام شب را درد کشیده بود و صبح او را با یک وانت نیسان کرایه ای از شصت کیلومتر دورتر از میان جاده های سنگلاخ و پر دست انداز به درمانگاه آورده بودند و تنها دکتر پاکستانی درمانگاه نمی توانست کاری برایش انجام دهد و ناگزیر باید دوباره او را پشت همان نیسان قرمز رنگ به شهر دیگری می بردند که بیمارستان داشته باشد. من برای یک لحظه شاید چهره آن زن جوان رادیدم و از آن پس هنوز نتوانسته ام خاطره اش را ازذهن خارج کنم. آن زن جوان در ذهن من نماد بی عدالتی و ظلم به بخشی از جامعه ایست که همیشه، چوب بی عرضگی و بی لیاقتی مسئولانشان را می خورد. آیا بهتر نبود منابع محدود این مملکت به جای اینکه صرف ادامه جنگی بی حاصل گردد صرف توسعه زیر ساختهای ضروری در کشور می شد.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن. هروقت که بدخلق می شوم و دیگر نمی توانم خودم را تحمل کنم و دیگران را هم! می دانم که وقت آن رسیده از تهران خارج شوم و چند روزی به خلوت پناه ببرم. تحمل این شهر دیگر واقعا سخت شده است. ظاهرا حال من شده مثل شخصیت داستان مسخ کافکا که هر روز بدون دلیل مجازات می شد!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 14:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درست مثل رابینسون کروزوئه</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من خیلی احمق بوده ام این سالها، که فکر می کردم باید دنبال خدا بگردم و پیدایش کنم! خوب که فکر می کنم، می بینم، من که او را گم نکردم. او بود که دست منو گرفت، آوردم تو این دنیا ولم کرد، بعد تو شلوغی دنیا فراموشم کرد. مدتها من مثل جوجه کبوتری که بیرون از آشیانه افتاده باشه، چشمام به سمت آسمون بود و  بال بال می زدم ولی حالا می بینم که چاره ای نیست! باید با واقعیت کنار بیام. &lt;STRONG&gt;درست مثل رابینسون کروزوئه&lt;/STRONG&gt;! دیگه هیچ کاری نمی کنم تا اون خودش بیاد و منو پیدام کنه. از این به بعد من فقط مسئول اعمال خودم هستم، فقط مسئول اعمال خودم، فقط.!  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 18:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای گلستان میهنم</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سالها پیش که در دل طبیعت و روستا زندگی می کردم باغ گل بسیار زیبایی، درست کنار مزرعه کوچک پدری ما قرار داشت که متعلق به مردی ثروتمند ولی صاحب ذوق بود. البته این باغ گل بخش کوچکی از یک باغ بزرگ بود که انواع و اقسام درختان میوه هم داشت که ما گاهی دزدانه حظی از آنها می بردیم! اما برای من این باغ گل جذابیت خاصی داشت و به نوعی بدان وابسته و علاقمند شده بودم. همیشه چند باغبان پیر در میان درختچه ها و گلهای رنگارنگ در جنب و جوش بودند و انصافاً زیبایی بی نظیری هم می آفریدند از اواخر زمستان این گلستان زیبا با غمزه نرگس ها از خواب بر می خاست و تا شروع فصل سرما رقص رنگها و مغازله پروانه ها و  دلبری پرندگان کوچک در آن ادامه داشت. گاهی که فرصتی می شد درمیان گلها قدم می زدم و هرکدامشان را خریدارانه از تمام جهات می نگریستم و در شیارهای حاشیه گلها دراز می کشیدم و آرزو می کردم بتوانم روزی باغچه ای به همین زیبایی بدست خودم ایجاد کنم و این داستان چند سال ادامه داشت هنوز بوی گلهای رنگارنگ، در خاطره من باقیمانده است...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; اما از آنجا که انگار قرار نیست دلخوشی های این جهانی ما پایدار باشد دست تقدیر از آستین زیاده خواهی و طمعکار ی انسان بیرون آمد.  همه آن باغ زیبا به کسانی فروخته شد که فقط پول و در آمد بیشتر انگیزه حیاتشان بود و بس. و دیگر گلهای زیبا نمی توانست روح طماعشان را ارضا کند و من شاهد این بودم که در یک روز سرد زمستانی آن گلهای قشنگ در حالی که همه در خواب بودند با گاواهن، گردن زده شدند وباغ رویاهای من در زیر خاک مدفون گردید. درختان هم که بزرگتر و قوی تر بودند با کمک زنجیر و تراکتورهای نیرومند از ریشه در آمدند. انگار نه انگار که روزی اینجا میعادگاه پروانه ها و چلچله ها بوده است. از آن پس زمین، تیره پوشید و دیگر &quot;نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان&quot; اعتراف می کنم که این یک تراژدی واقعی از دوران کودکی و نوجوانی من بوده است و این پرسش همیشگی بی پاسخ برایم باقی مانده که: چگونه انسانهایی راضی می شوند گلستانی را برای پول و قدرت بیشتر، شخم بزنند و نابود کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; اما بعدها که از روستا و طبیعت لطیفش فاصله گرفتم و در این شهر تیره، گرفتار قیر و سیمان و آهن شدم، هر روز شاهد این هستم که گلستانها و بوستانهایی پژمرده و ویران می شود. گلستانهایی از جنس احساسات و عواطف پاک انسانی و بوستانهایی از قماش  اصالت و شرافت و ایمان و مردانگی، هر روز، هزاران گل لبخند بر چهره کودکان سرزمین من می پژمرد و بی روح می شود و هزارا ن باغ آرزو با آه سوزناک جوانان میهنم می سوزد و خاکستر می شود، من در این سالها، دوبارشاهد حمله به گلستان کوی دانشگاه بوده ام و پس از آن شاهد مهاجرت هر روزه چکاوکها از گلستان میهنم. من شاهد غلبه نفیر گلوله ها برآواز قناریها و نیز نظاره گر قهقه جغدان و ناله بلبلان بوده ام. من شاهد ایمانها و عشقهایی بوده ام که به تاراج رفته اند. آنقدر در این سالها پژمردگی و اندوه دیده ام که دیگر فراموش کرده بودم روزگاری آرزوی ساختن باغچه ای زیبا و رنگارنگ در سر داشته ام. اما من امروز در میان خاکستر خاطرات و آرزو های سوخته ام با آن امید زنده ام که روزی در میان گلستانی که جوانان میهنم ساخته اند، در حالی که از عطر گلها سرمست شده ام آخرین نفسهایم را همنوا با چلچله ها فریاد کنم&quot;&lt;STRONG&gt; برای سرودن ترانه آزادی میهنم&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 15:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> در پیشگاه علی(ع)</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امشب، شب شهادت امیرالمومنین است. شاید تاکنون صدها مرتبه به لحظه ای که حضرت، ضربه شمشیر را بر فرق خویش احساس کرده، اندیشیده ام و انگار هربار فریاد&quot; فزت ورب الکعبه اش&quot; را شنیده ام. من نمی دانم  فریاد علی(ع) در آن لحظه از شوق وصل خداوند بود یا فصل بندگانش که اینچنین مشتاقانه مرگ را پذیرا گردید و درک نمی کنم که چرا این مرد، اینقدر بی قرار بود برا ی کشته شدن! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; این روزها که ایام سر به گریبانی امثال منست، بارها به حالات و احوالات کسانی، در لحظات خاصی از عمرشان اندیشیده ام، لحظه سربازان بی نام و نشانی که سوزش گلوله را ـ ولو هرچند کوتاه ـ در سینه هاشان احساس کرده اند، لحظه مادرانی که خبرمرگ فرزند شنیده اند یا لحظه دوستانی که ازخیانت عزیزانشان آگاه شده اند، لحظه مردان و زنان بزرگی که اسیر نامردمان شده اند و کنجکاوم بدانم هریک از ایشان در آن لحظات به چه می اندیشیده اند. شاید هنگامی هم که حسین(ع) خطاب به دیو سیرتان فریاد می زد&quot; اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید&quot; همان احساس پدرش را داشته است.  این روزها و شبها مشحون از این لحظات به ظاهر تلخ است. از این افکار پیچاپیچ در هم می پیچم و تمام تنم درد می شود. دردهایی که بر پیکرم سنگینی می کند و احساس می کنم همه جای تنم زخمی شده است  زخمهایی که  زخمه بر روحم می زنند. گوشها و چشمهایم را می بندم تا شاید دیگر چیزی نشنوم و نبینم اما هنوز انگار این فریادهای علیست که بالاتر همه نواها و آواها در درونم پژواک می کند. شاید چاه تاریک دیگر پر شده است و تاب نگهداری ناله های مولا راندارد. این روزها انگار علی(ع) از درد فریاد می کشد باز انگار این علیست که در کوچه ها، سراسیمه می رود و بغض آلود فریاد می کند که،&quot; اگر مردان مسلمان از شنیدن خبر اهانت به یک زن نامسلمان بمیرند نباید سرزنش بشوند &lt;STRONG&gt;&quot;&lt;/STRONG&gt;و من آتش می گیرم و خودم را سرزنش می کنم، چرا که بسیار اخبار از نامردیها و مظالم به خواهران و برادران ایمانی شنیده ام و هنوز زنده ام. اکنون از اینکه مرا علی نام نهاده اند شرمگینم! ای کاش!پیام علی(ع) را نشنیده بودم، شاید این روزها و شبها رنج کمتری می کشیدم. امشب، شب رهایی علی(ع) و گرفتاری منست در هزارتوی افکار ویرانگر و هجوم سوالات بی پاسخ. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن &lt;STRONG&gt;دیگر بدنبال هیچ ایمانی نیستم اگر برایم آرامش بیاورد.&lt;/STRONG&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 14:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتخابات دهم و سو تفاهماتی که رفع شد</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مدت زمان زیادی این مثنوی تاخیر شد. از تمام دوستانیکه در این مدت جویای حال من بودند سپاسگزاری می نمایم. این انتخابات جدای از نتیجه اش پیامدهای زیادی به همراه داشت و در فرآیند آن سوتفاهمات زیادی برای بخش اعظمی از ملت و دولتمردان رفع گردید. افسانه صداقت و ولایت مداری احمدی نژاد از جمله داستان سرایی هایی بود که به ضرب و زور تبلیغات ناشیانه برای بسیاری باورپذیر شده بود، لکن با زشت کاریها و رفتارهای متکبرانه وی، طومار این توهم از هم دریده شد. و آنچه ملت اکنون از وی مشاهده می کند چهره ای بی نقاب است که در واقع تصویر توهمات و اندیشه های خودشان است چرا که:&quot; خداوند سرنوشت هیچ قوم و ملتی راعوض نمی کند مگر اینکه خودشان بخواهند&quot;.  افسانه کاریزمای موسوی و خاتمی هم به تاریخ سپرده شد چه آنها که به رسالت تاریخی خود در زمان مناسب عمل نمی کنند قطعا در پیشگاه  ملت و تاریخ پاسخگو خواهند بود. سوتفاهم قدرت و شکست ناپذیری  هاشمی ازجمله توهماتی بود که در این عرصه متزلزل شد و اکنون هاشمی می تواند با فراغت بیشتر، تکمله ای بر کتاب خاطراتش بنویسد و در آن اسرار مگو را باز گوید. &quot;&lt;STRONG&gt;جمهوری اسلامی&lt;/STRONG&gt;&quot; نیز از جمله رویاهای مردمان این سرزمین بود که ظاهرا پرونده اش به بایگانی سپرده خواهد شد، چرا که وقتی اراده رییس جمهور در طول اراده خدا قرار بگیرد! مگر می توان از جمهوریت سخن گفت؟ در هر حال چه در این انتخابات تقلب شده باشد و چه انتخابات سالم بوده باشد، ما مواجه با این خواهیم بود که اصل جمهوریت در این کشور به محاق برود چرا که احمدی نژاد تا این پایه نشان داده که اعتقاد چندانی به رفتارهای دموکراتیک ندارد. و به عبارت دیگر ما  درحال تجربه کردن یک عقبگرد تاریخی دیگریم. بسیاری سو تفاهمات و پندارهای دیگر هم در محک تجربه قرار گرفت که از آن می گذرم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در زندگی هر انسانی شاید، لحظاتی است که وی نه آرزوی مرگ که آرزوی نیستی می کندو من این روزها گاهی چنین احساسی داشته ام. اما در این میانه، من و هم نسلانم، هر روز سرگشته تر از دیروزیم، انگار همین دیروز بود که در قامت پسرکی دوازده ساله با شوق وصف ناپذیر در پایگاهی روستایی، در حال آموختن فنون جنگاوری و دفاع از میهن و عقایدم بودم، عقایدی که به زعم من، روزی بر تمام جهان حکمفرما می گردید و بنیاد ظلم و تبعیض را ریشه کن می نمود و پرچم توحید و عدالت را در جهان بر می افراشت. در رویاهای من، مردان و زنانی بزرگ، با صورت زمینی و سیرت آسمانی جای داشتند که می توانستند الگوی عینی یک جامعه آرمانی و الهی را به تمام جهان ارایه دهند. ما به عشق آنها بزرگ شدیم، درس خواندیم و مبارزه کردیم. اما تلخکامی آنجاست که بعد از سالها انسان از درون گسیخته شود و مجبور باشد که بخشی از وجودش را از دست بدهد شاید که رنج کمتری ببرد. این روزها خونها، آبروها و اشکهای زیادی ریخته شده و غرورها و قلبهایی شکسته شده، دایماً اخبار ناخوشایندی از همه جا به گوش می رسد و من اکنون یقین دارم که دیگر یک انقلابی - از هیچ نوعی -نیستم،  هر چند که دوست می دارم هنوز با نغمه های شیرین اوایل انقلاب به خواب بروم و با ضرب آهنگشان از خواب برخیزم، اما من امروز صرفا، زخمی و دردی بر پیکر این جامعه هستم و می خواهم این روزها با مادران و پدران داغدار، همنوا شده، اندوه را فریاد کنم و با تصور ناله های یاران دربند، بگریم. یقیناً ستمگران، مستوجب نفرین الهی اند که اگر چنین نبود، دستشان به خون آغشته نمی شد. اما من، تنها نگران آن روزی هستم که از نحوست این نفرین ناخواسته، مجبور باشم، یاد خدا را درپشت درهای بسته یا سردابه ها و دخمه ها به جای آورم. در پایان می خواهم این کلام را از سفیر رحمت الهی فریاد کنم که: &lt;STRONG&gt;الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.       &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 15:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه کسی باید گریه کند؟</title>
<link>http://alinoruzy.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;قبل از بیان هر مطلبی باید اعتراف کنم که، تا ساعت ده و ربع  دیشب علی رغم تمام انتقادات و تعریضاتی که به سیاستهای عجولانه و بعضاً نابخردانه محمود احمدی نژاد داشته ام، هنوز در اعماق قلبم او را دوست داشتم چرا که می پنداشتم، وی اگر چه توانمند و با تدبیر نیست، اما مهربان و دلسوز است و تلاش وی در جهت کاهش فاصله های اجتماعی و التیام زخمهای چندین ساله محرومین - با هر انگیزه ای- قابل تقدیر است اما آنچه در شوی تبلیغاتی وی در شب گذشته نمایش داده شد، خط بطلانی بر پندارهای من کشید، چرا که من هر گز نتوانسته ام، سو استفاده از اشکهای بیوه زنان و کودکان معصوم را برای کسب  قدرت بپذیرم.  راستش را بخواهید تصور نمی کردم احمدی نژاد راضی شود که برای کسب چند رای کرامت هموطنان ما چنین زیر سوال برود و اشکهای معصومانه آن دختر شهید چنین بازیچه سیاست گردد. این نمایش، اوج شناعت ماکیاولیسم سیاسی بود. وقتی این رفتار ها را با رفتار پیشوایان مذهبی ـ که اینان مدعی ییروی از آنانند ـ مقایسه می کنم که مخفیانه و بدون ادعا سعی در اکرام ایتام و محرومان جامعه داشته اند، حقیقتاْ ازاینکه در چنین ساختار فاسدی&lt;STRONG&gt; مجبورم &lt;/STRONG&gt;رای بدهم احساس شرمساری می کنم.  و در شگفتم که واقعاْ این چگونه انحطاطیست که گریبانگیر مردمان ما شده است که در آن &lt;STRONG&gt;هر نوع هدفی هر گونه وسیله ای را توجیه می کند&lt;/STRONG&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; اگر وظیفه حکومت صرفاً رفع حوایج اولیه از طریق بنگاههای خیریه و پرداختن هدایای نقدی و ... بود، چه بسا امثال محمدرضای پهلوی بهتر می توانست با تکیه بر پول باد آورده نفت این مهم را به انجام برساند و نیازی به این انقلاب خونین و اینهمه مرارت نبود آیا سزاوار است که پس از گذشت سی سال از انقلابی که داعیه ارزشمداری و اخلاق دارد ما شاهد این رفتارها باشیم و برای رسیدن به اهداف پست سیاسی، چوب حراج بر شرافت و کرامت انسانها بزنیم و برا ی انجام وظایفمان، بر شهروندان منت بگذاریم و بدتر آنکه انتظار داشته باشیم مورد تایید مجدد قرار بگیریم. ظاهراً حال و روز بقیه مدعیان نیز بهتر از این نیست متاسفانه در بازار سیاست این سرزمین همه گندم نمای جو فروشند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2009 07:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alinoruzy&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>alinoruzy</dc:creator>
<guid>http://alinoruzy.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
